دیباچه

     هنر ، از الفاظی است که در طول زمان با معانی گوناگون همراه بوده است. در لغت نامه ی دهخدا به معنای علم ، معرفت ، دانش ، فضل و فضیلت، فرزانگی ، کمال کیاست و بالاخره به معنای فراست و زیرکی نیز آمده است.

     هنر، در اندیشه ی دینی ، درک یک حقیقت آرمانی است که در هنرمند ، دغدغه ی شدن را ایجاد می کند. هنرمند فاصله بین بودن و شدن را درک می کند و برای طی این فاصله به تلاشی عمیق می پردازد، تا چگونه شدن را متجلی سازد.

* جایگاه و نقش هنر در برنامه ی درسی دوره ابتدایی

      هنر یک از مواد درسی دوره ی ابتدایی است که در جدول درسی پایه های اول و دوم ابتدایی ، هفته ای دو ساعت و در پایه های سوم ، چهارم و پنجم یک هفته یک ساعت و یک هفته دو ساعت به آن اختصاص داده شده است.

      پژوهشگران معتقدند که هر فرد برای زندگی در جامعه یا به اصطلاح شهروند خوب بودن، باید باهوش باشد؛ زیرا هوش با توانایی حل مسائل و کارآیی درمحیط طبیعی و واقعی ، ارتباط فراوان دارد.

     در کتاب «چیستی ، چرایی و چگونگی آموزش عمومی هنر» آمده است که هوش ، قابلیت حل مسئله یا تولید وخلق یک محصول یا ساخت چیزی است که در یک فرهنگ ، ارزشمند شناخته شود.(گاردنر، 1982(

      در کتاب «هوش های چندگانه در کلاس درس» به نقل از گاردنر گفته شده که هوش دارای انواعی است که مرکز هر یک از آن ها در قشر خاکستری مغز شناخته شده است. انواع هوش که تاکنون شناخته شده اند، عبارتند از :

1-   هوش کلامی (زبانی): توانایی کاربرد درست واژه ها و عبارت ها به صورت گفتاری و نوشتاری است. این هوش در شاعران ، نویسندگان ، وکلا و روزنامه نگاران، برجسته تر است

2-   هوش منطقی – ریاضی: توانایی استفاده ی درست از اعداد و ارقام و بیان استدلال منطقی و درست در طبقه بندی ، استنباط ، تعمیم ، محاسبه ، آزمون و فرضیه است. این هوش در علمای منطق ، دانشمندان علوم تجربی و ریاضی دانان، برجسته تر است.

3-    هوش فضایی- مکانی : توانایی تفکر در قالب شکل ها و الگوهاست و مستلزم شناسایی رنگ ، خط ، شکل فضا و رابطه ای است که میان این عوامل وجود دارد. به علاوه ، توانایی تجسم و بازنمایی این عوامل است. این هوش در نقاشان ، معماران، خلبانان ، دریانوردان و جراحان برجسته تر است.

4-   هوش حرکتی – جسمانی: توانایی بهره گیری از کل یا بخش هایی از بدن برای بیان افکار و احساسات است و مهارت های فیزیکی خاص از قبیل تعادل ، هماهنگی ، چالاکی، قدرت، انعطاف پذیری ، سرعت و هم چنین قابلیت های لمسی را شامل می شود این هوش در ورزشکاران ، هنرپیشگان و جراحان برجسته تر است.

5-    هوش موسیقایی: ظرفیت تفکر در حیطه ی موسیقی نظیر حساسیت نسبت به صداها و ضرب آهنگ های محیط زندگی ، درک الگوهای موسیقایی ، تشخیص اصوات و ساختن موسیقی است. این نوع هوش در موسیقی دانان و نوازندگان بیشتر دیده می شود.

6-     هوش درون فردی: شناخت دقیق فرد از خویشتن ، علایق ، تمایلات ، ضعف ها و قوت ها ، حالات درونی ، قدرت خویشتن داری ، انضباط فردی و عزت نفس خود است.

7-     هوش میان فردی (اجتماعی): توانایی درک احساسات و حالات روحی دیگران که مستلزم حالات چهره ، صداها ،‌ایما و اشارات است و به برقراری ارتباط با دیگران کمک می کند.  این نوع هوش در معلمان ، درمانگران ، فروشندگان و سیاستمداران برجسته تر است.

8-     هوش طبیعت گرا: مهارت در شناخت و طبقه بندی گونه های مختلف – گیاهان و جانوران و محیط فردی یا سایر پدیده ها مثل تشکیل ابرها و کوه ها و توانایی تشخیص دادن موجودات زنده از غیر زنده است. این هوش در زیست شناسان برجسته تر است.

9-     هوش وجودگرا: توجه انسان به مسائل زندگی غایی، کیستی انسان ،‌ معنای زندگی، معنای مرگ ، سرنوشت نهایی انسان و جهان مادی و معنوی است. این مباحث را بیشتر افراد مذهبی یا فلاسفه بررسی می کنند.

     بخشی از هوش ، جنبه ی زیستی و وراثتی دارد؛ بخشی از آن اکتسابی است و به تجربیات والدین و مربیان ، زمان و مکان تولد، پرورش فردی و اوضاع محیط وابسته است. همه ی افراد از همه ی مقوله های هوشی بهره مندند. اگر فرد از آموزش ، تشویق و استغنای محیطی کافی برخوردار باشد، قادر خواهد بود هر یک از مقوله های هوشی خود را تا سطح بالایی از عملکرد، توسعه دهد. مقوله های هوشی از طریق شرکت در فعالیت های فرهنگی ارزشمند، به تحرک واداشته می شوند و توسعه می یابند. انواع هوش به تنهایی یا در ترکیب با هوش های دیگر می توانند در حوزه های هنر ، به کار گرفته شوند و از آن ها برای تولید یا فهم آثار هنری استفاده شود.

     درس هنر دوره ی ابتدایی با «ارتباط با طبیعت » شروع می شود و سپس به رشته های نقاشی ، کاردستی ، تربیت شنوایی ، قصه و نماش می پردازد. دانش آموزان در کنار این رشته ها با میراث فرهنگی نیز آشنا می شوند.

       مطالعات مختلف نشان می دهد که فعالیت های هنری ، مهارت کلامی کودکان را وسعت می بخشند، قدرت بیان غیر کلامی آن ها را پرورش می دهند، بر صبر و تحمل و سعه ی صدر آن ها می افزایند و آنان را به نظم و انضباط و تمیزی پای بند می کنند.

     فعالیت های هنری ، قلب و ذهن را پرورش می دهند ، قدرت یادگیری ، شناخت و تجارب مفید خود را در کنار هم قرار دهند، سازمان دهی کنند و به فهم و درک کامل تری نائل آیند. فعالیت های هنری زمینه ی مناسبی برای تجربه ی موفق در فرایند کار هستند. از این رو ، فرد با آگاهی از توانایی های خود ، به اعتماد به نفس بیشتری دست می یابد و این نیز می تواند زمینه ی تلاش بیشتر و موفقیت در امور دیگر را فراهم آورد. این ها کارکردها و نقش های اولیه ی فعالیت های هنری هستند که در صورت بها دادن به درس هنر و اجرای برنامه در ساعت مختص به آن اتفاق می افتند.

      بنابراین ، می توان گفت که هنر ظرفیت های فراوانی را برای رشد مهارت های فرایندی دانش آموزان در اختیار معلم قرار می دهد. معلم با طراحی آموزشی مناسب برای ساعت درس هنر ، می تواند از قابلیت های مختلف این درس بهره گیرد.

      شاید بتوان گفت که هنر به عنوان یک فرا برنامه ی درسی ، توان آن را دارد که محور ساماندهی آموزش در دوره ی ابتدایی باشد ؛ زیرا همه ی معلمان این دوره برای درس های مختلف از هنرهایی مثل نقاشی ، کاردستی ، شعر و سرود ، قصه ، نمایش و ... استفاده می کنند. البته این ها کارکردها و نقش های ثانویه ی هنر است که در سایه ی بها دادن به برنامه ی درسی هنر و فعال کردن این برنامه در ساعت مربوط به آن ، اتفاق خواهد افتاد.

       در دوره ابتدایی ، فقط یک معلم آموزش همه ی درس ها را برعهده دارد. پس لازم است که او توانایی آموزش دادن همه ی درس ها را داشته باشد و آموزش مفاهیم و مهارت های درس های مختلف را در طول سال تحصیلی به گونه ای سامان دهد که دانش آموزان نگرش ها و تجربه های مورد نیاز برای زندگی را به دست آورند.

* آشنایی با برنامه ی درسی هنر دوره ی ابتدایی 

رویکرد برنامه ی درسی هنر

     رویکرد برنامه ی درسی هنر «تربیت هنری » است. انجام دادن فعالیت های هنری در فضایی که کودکان ، آزادانه تخیل و اندیشه کنند ، حواسشان تقویت شود ، ظرفیت های نهفته ی هوش و تفکرشان پرورش یابد، عواطف و احساساتشان توسعه یابد و استعداد و خلاقیت هایشان شکوفا شود، به «تربیت هنری» منجر می شود.

     جروم هاپس من، تربیت هنری را ناظر بر حواس مختلف ، رشد تجارب حسی و لمسی ، حساسیت و برخورد عمیق با جلوه های بصری هنری و نقادی هنرمندانه می داند. در واقع از نظر وی تربیت هنری شامل آموزش حواس ، رشد تجارب بصری، آفرینش و فهم اشکال نمادین بصری و نیز رشد آگاهانه ی تصورات بصری در نقاشی ، مجسمه سازی ، هنرهای تزیینی وآموزش در زمینه های کاربرد و اعمال قضاوت نقادانه ی تجارب بصری است.      

     «تربیت هنری» باید طوری برنامه ریزی و اجرا شود که با گذشت زمان ، دانش آموزان مستقل شوند و وابستگی آن ها به معلمان و نهادهای آموزشی کاهش یابد. دانش آموزان باید بتوانند خود ، فرایند فعالیت هنری را طی کرده و محصول هنری مورد نظر را تولید کنند. توجه به تفاوت های فردی دانش آموزان و سطح رشد هر یک از آنان،یکی از ویژگی های تربیت هنری است که شیوه ی برخورد با دانش آموزان را تبیین می کند.

      آن چه در مباحث مربوط به تربیت هنری نیز مطرح می شود ،‌ایجاد شرایط لازم برای رشد خلاقیت و تخیل کودکان و آشنا کردن آن ها با شیوه های بیانی و ابراز هنرمندانه ، طراحی و اجرای هنری ، کسب آگاهی از هنر و تاریخ و قدردانی از هنرمندان و آثار هنری و ارزشمند شمردن آن هاست.

    دانش آموزان باید یاد بگیرند که چگونه ببینند ، بشنوند ، ارتباط برقرار سازند و به سوی تولید محصول هنری حرکت کنند. آن ها می آموزند که چگونه محیط می تواند به احساس و عمل آن ها شکل دهد و چگونه با فعالیتی منظم و هدفمند می توانند قابلیت های وجودی خود را برای بیان هنری رشد دهند.

    «تربیت هنری» را به پنج موضوع کلی می توان تفکیک کرد که عبارت اند از :

 1- زیبا شناسی 2- ارتباط با طبیعت 3- آشنایی با تاریخ هنر 4- تولید محصول هنری 5- نقد هنری

    این مباحث ، مهم ترین عناصر آموزش هنر از دوره ی ابتدایی تا دانشگاه هستند و بنابر سطح آموزش و متناسب با سنین آموزشی ، باید مطرح شوند.

1-    زیباشناسی : از آن جا که هنر مبتنی بر شناخت زیبایی و آفرینش زیبایی است ، خلاقیت ،‌ ابداع و آفرینش یک اثر زیبای هنری ، جز با شناخت مفهوم جمال و زیباشناسی میسر نمی شود.به تعبیری ، مفهوم تربیت هنری که به هنر خلاق مربوط می شود می تواند به فرایند رشد تیزبینی سرعت ببخشد و حساسیت فرد را نسبت به زیبایی افزایش دهد. زیبایی ها ،‌ چه آن ها که در نمایشگاه طبیعت اند و چه آن ها که محصول فکر و ذوق انسان اند ، از دیدگاه اسلام محبوب و مطلوب اند و همه ، مستند به خدا هستند. پس ، از اولین قدم ،‌ آشنا کردن کودکان با زیبایی های محسوس موجود در طبیعت باعث تقویت حس زیباشناسی و زیبادوستی در آن ها می شود و آن ها را از زشتی ها دور می کند.

2-     ارتباط با طبیعت: طبیعت با همه ی اجزاء و در همه ی نشانه هایش زیباست، طبیعت برای همه زیباست. کودک ، جوان و پیر ، روستایی و شهری ، عالم و هنرمند و ... همه و همه ، طبیعت را دوست دارند و آن را در نهایت کمال ، می شناسند.

     آمیختگی با طبیعت و تاثیر پذیری از آن ، در زندگی و آثار انسان هویداست. ساخته های بشری از آغاز تاکنون از طبیعت الهام گرفته اند. انسان با دقت در محیط پیرامون خود ، به نکات و ظرایفی دست یافته و توانسته است به اختراعات و ابداعات تازه ای دست یابد. پس ، توجه به طبیعت و دقت در مشاهده ی آن و دیدن آن چه در اطراف ماست، بر یادگیری و تجربه های ما تاثیر بسیار مهمی دارد.

      شناخت پدیده های طبیعی و پرورش حساسیت حواس ، زمینه ی مناسبی را برای فعالیت هنر ایجاد می کند و ایجاد حساسیت و شناخت در ذهن کودکان ، زمینه های رشد و خلاقیت را فراهم می آورد. و باعث لطافت بیشتر روحیه ی آنان می شود.

3-    آشنایی با تاریخ هنر: در جریان تربیت هنری ، کودکان با فرهنگ و هنر ایرانی آشنا می شوند. آن ها آثار هنری و تاریخی و نیز آداب و رسوم و سنت های پسندیده ی کشور خود را در قالب آشنایی با میراث فرهنگی و هنری ایران می شناسند. میراث فرهنگی که گنجینه ای از دانش ها ، مهارت ها ،‌ فنون ، عواطف ، زیبایی ها و هنرهاست، می تواند ما را آموزش دهد، الهام بخش اندیشه و کار هنری ما و آیندگان مان باشد و نیز ، به ما در رسیدن به ایده ها و آثار جدید علمی و هنری کمک کند.

4-    تولید محصول هنری : کودکان تخیلات (دنیای خیال) خود را با استفاده از ابزار و مواد گوناگون به صورت اثر هنری ارائه می کنند. آن ها در فرایند فعالیت هنری، راه های مناسب تری را کشف می کنند و علاوه بر عرضه محصولی تازه ، به بیان هنری نیز دست می یابند، بدین ترتیب، بین ابزار ، اشیا ، تفکرات ، احساسات و تخیلات خود ارتباطی تازه برقرار می سازند و به پدیده ها و اشیای پیرامون خود ، نگاهی متفاوت پیدا می کنند. این گونه است که کودک با انواع صورت ها خیالی دیداری ، شنیداری و ... خیال پردازی می کند و با ابتکار خود ، به ابداع و خلق آثار تازه ای دست می زند. بنابراین ، به منظور ایجاد فرصت برای بروز خلاقیت در کودکان ، باید آن ها را در یافتن راه مناسب بیان هنری آزاد گذاشت و از دادن الگوها ، نقش ها ، رنگ ها و حرکتهای از پیش تعیین شده ، اجتناب کرد.

5-    نقد هنری: در پایان هر فعالیت هنری لازم است کودکان را تشویق کنیم که در باره ی فعالیت و اثر هنری خود توضیح دهند و دانش آموزان دیگر نیز آن چه را می بینند ، بیان کنند، به این ترتیب ، مقدمات آشنایی با نقد و تجزیه و تحلیل هنری فراهم می شود. توصیف موضوع و داستان کار عملی و نیز شیوه ی اجرای آن توسط دانش آموز، مهم ترین بخش از وارد شدن به حوزه ی نقد هنری است. البته مسئله ی مهم این است که بیش از هر چیز ، نکته های مثبت و پسندیده ی فعالیت ها و آثار هنری دانش آموزان مورد تشویق قرار گیرد.

اصول برنامه ی درسی هنر

1-    برخورداری درس هنر از جایگاهی مستقل و تعریف شده

2-    جامعیت محتوایی

3-    انعطاف پذیری

4-    کودک محوری

5-    پرورش خلاقیت

6-     تلفیق رشته های هنری

7-    یادگیری مشارکتی

8-    پویایی و استمرار

1-    برخورداری درس هنر از جایگاهی مستقل و تعریف شده

      درس هنر ، در ردیف هفتم  جدول مواد درسی دوره ی ابتدایی قرار گرفته است. به این اعتبار، در پایه های اول و دوم ، هفته ای دو ساعت و در پایه های سوم ، چهارم و پنجم ، در یک هفته دو ساعت و در یک هفته ،‌یک ساعت به درس هنر اختصاص دارد. در این دو ساعت، برنامه ی درسی هنر در کلاس ها اجرا می شود. 

     معلم به تناسب شرایط کلاس و مدرسه ی خود ، برنامه این دو ساعت را تنظیم می کند اما از آن جا که فعالیت هنری باعص شادی ونشاط بچه ها می شود و آن ها را برای یادگیری درس های دیگر آماده می کند ، توصیه می شود که این درس ، در دو روز مجزا و در ساعت دوم قرار گیرد، به جز برای فعالیت هایی که طولانی است و به دو ساعت پشت سر هم نیاز دارد.

2-    جامعیت محتوایی

       درس هنر از تنوع رشته های هنری برخوردار است . در این درس ، رشته های نقاشی ، کاردستی ، تربیت شنوایی ، قصه ونمایش درکنار هم قرار گرفته اند.این رشته ها علاوه بر داشتن عناصر مشترکی چون زیبایی ، هر یک مبانی ، زبان و کارکردهای ویژه ی خود را دارند.

 

 

3-    انعطاف پذیری

       محتوای درس هنر ، در رشته های مختلف طراحی شده است. نگاهی به گذشته ی تاریخی ایران اسلامی ، وسعت جغرافیایی و تنوع قومی و فرهنگی  آن نشان می دهد که هنرهای بومی متعدد و متنوعی در مناطق مختلف وجود دارد. معلم ها ، دانش آموزان ، کلاس های درس و مدرسه ها نیز در همه جا یکسان نیستند.

      در درس هنر ، بخش هایی به عنوان فعالیت های یادگیری تنظیم شده است. اجرای مو به موی همه ی فعالیت ها در هیچ جا اجباری نیست. معلم ، امکانات ، وسایل ، ابزار و مواد در دسترس ، خواسته ها و توانایی های دانش آموزان و فضای کلاس و مدرسه را می شناسد. پس با نگاهی دقیق به تعدد و تنوع رشته ها ، فعالیت های یادگیری ، کارکردها و نقش اولیه ی فعالیت های هنری ،‌با در نظر داشتن رویکرد برنامه ، حفظ اصول و برای رسیدن به اهداف آن ، طراحی آموزشی هر جلسه ی درس خود را انجام می دهد. دانش آموزان در انتخاب موضوع فعالیت ،‌ وسایل ، ابزار و مواد ،‌چگونگی طی فرایند فعالیت هنری ، محل نشستن ، انتخاب شریک و ... نسبتاً آزاد هستند و در قبال این ازادی ،‌مسئول انجام دادن به موقع فعالیت هایش است.

4-     کودک محوری

      دانش آموزان به طور فطری فعال و جست و جو گرند. برنامه درسی هنر بر «فعالیت دانش آموزان » تمرکز دارد. معلم شرایطی را فراهم می آورد تا دانش آموزان توانایی های حسی – حرکتی و قدرت تخیل و تفکر خود را طی فرایند فعالیت و ارائه ی یک محصول هنری بیان کنند و ارتقا بخشند. معلم با دقت در گفت و گوهای خود با دانش آموزان و مشاهده ی رفتار آنان در کلاس ،‌از علایق ، تمایلات و تجربه هایشان آگاه می شود و در می یابد که هر یک از آنان ، چگونه مفاهیم را یاد می گیرند و مهارت ها را کسب می کنند ، در نتیجه ،‌او خواهد توانست برای هر جلسه ی درس هنر برنامه ای روشن و واضح ،‌ متناسب با دانش آموزان خود طراحی و اجرا کند ؛ به طوری که آنان قادر به انجام دادن آن باشند و احساس آزادی و حق انتخاب خود را در آن تجربه کنند.

5-    پرورش خلاقیت

        هر انسانی به طور نسبی قادر به انجام دادن کاری خلاق است. خلاقیت را «تولید یک ایده یا محصولی نو» تعریف  کرده اند.چیزی که تاکنون از نظر فرد پنهان بوده ، ولی با اشراف بر قوانین هستی ، آن را کشف کرده است. عناصر خلاقیت نیز دو گونه اند ؛ برخی از آن ها ژنتیکی و برخی اکتسابی یا محیطی و اجتماعی اند.  به طور کلی فضایی که کودکان در آن خلاقیت خود را بروز می دهند و میزان خلاقیتی که از خود نشان می دهند، به آموزش ، تجربه و سطح پرورش فکری و جسمی آن ها بستگی دارد. همه ی کودکان از انواع هوش برخوردارند. هوش همراه با آموزش مناسب و کسب تجربه ،‌مهارت های لازم برای خلاق بودن را در اختیار آنان قرار می دهد. «بزرگ ترین کمک معلم در پرورش خلاقیت دانش آموزان ، کمک به آن ها برای یافتن عوامل موثر

 

مبانی هنرهای تجسمی

خلق آثار هنرهای تجسمی و درک درست آن ها نیاز به یک شناخت اولیه از اصول و مبانی هنرهای تجسمی دارد. مبانی را می توان به الفبا و قواعد درک زبان و ابدع در هنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرد، مانند سواد نوشتاری که نیاز به آموزش و شناخت حروف و قواعد ارتباطی دارد؛ تصویر نیز دارای الفبا و نیروهایست مستلزم شناخت و آموزش. آشنا شدن با مبانی هنرهای تجسمی در درک کردن جهان بصری مؤثر است.

به طور کلی می توان گفت همه هنرهایی که به صورت بصری ارائه یا دیده می شوند و با تصویر سر و کار دارند، اصول و مبانی مشترکی دارند که «مبانی هنرهای تجسمی» یا «مبانی هنرهای بصری» نامیده می شوند. بنابراین در مبانی هنرهای تجسمی الفبای تجسم یا تصویر کردن و همچنین درک آثار هنرهای تجسمی را تجربه خواهیم کرد.

تصویر به دو بخش اصلی عناصر بصری و روابط بین آنها تقسیم می شود.

    الفبا: نقطه، خط، سطح، حجم، بافت، نور، رنگ

    نیروها: تعادل، توازن، تقارن، تضاد، تناسب، ریتم، حرکت

عناصر بصری (نقطه، خط، سطح، حجم، بافت) قابل اندازه گیری و محاسبه هستند؛ اما پدیده نور و رنگ چون مرتبا دستخوش تغییر و تحول است اندازه گیری آن به سهولت غیر ممکن و گاه بعید است.

نقطه:

نقطه در هنر تجسمی

در هنر تجسمی وقتی از نقطه نام برده می شود، منظور چیزی است که دارای تیرگی یا روشنی، اندازه و گاهی جرم است و در عین حال ملموس و قابل دیدن است. از این نظر در ظاهر تشابهی میان این مفهوم از نقطه با آن چه که در ریاضیات به نقطه گفته می شود، وجود ندارد. در ریاضیات موضوعی ذهنی است که در فضا یا بر صفحه تصور می شود، بدون این که قابل دیدن و لمس شدن باشد. نقطه در زبان هنر تجسمی چیزی است کاملاً ملموس و بصری که بخشی از اثر تجسمی را تشکیل می دهد و دارای شکل و اندازه نسبی است. به عنوان مثال وقتی از فاصله ی دور به یک تک درخت در دشت نگاه می کنیم. به صورت یک نقطه تجسمی دیده می شود. اما وقتی به آن نزدیک می شویم یک حجم بزرگ می بینیم که از نقاط متعدد(برگ ها) و خطوط( شاخه ها) شکل گرفته است. بنابراین محدوده ی فضا یا سطح که همان کادر است نقش تعیین کننده ای در تشخیص دادن نقطه ی تجسمی و معنا پیدا کردن آن دارد. در صورتی که اندازه لکه یا عنصر بصری نسبت به کادر به قدری کوچک باشد که به طور معمول نتوانیم جزئیات آن ها را به صورت سطح یا حجم تشخیص بدهیم، می توانیم به آن نقطه تجسمی یا بصری بگوییم.

موقعیت های مختلف نقطه

بسته به این که نقطه ی بصری در کجای کادر قرار گرفته باشد، موقعیت های متفاوتی را به وجود می آورد. یک نقطه روابط محدود ساده ای با اطراف خود دارد و به همان نسبت توجه مخاطب را به خود جلب می کند. اما چنان چه نقاط بصری متعددی در یک کادر وجود داشته باشند، بر اساس روابطی که از نظر شکل، اندازه، تیرگی، روشنی، رنگ، بافت، دوری و نزدیکی با یکدیگر دارند تأثیرات بصری متفاوتی به وجود خواهند آورد. گاهی ممکن است نقطه به عنوان کوچک ترین بخش تصویر تلقی شود. در این صورت در اثر تراکم نقطه های تیره تیرگی حاصل می شود و در اثر پراکندگی آن ها روشنی دیده می شود.

  ایجاد آثار هنرهای تجسمی و درست درک کردن آن ها نیاز به یک شناخت اولیه از اصول و مبانی هنرهای تجسمی دارد. همین دلیل این مبانی را می توان به الفبا و قواعد درک زبان و ابدع در هنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرد. آشنا شدن با مبانی هنرهای تجسمی می تواند تا حد زیادی در درک کردن جهان بصری مؤثر باشد.

آنچه در روزگار ما در قالب هنرهای تجسمی جای می گیرد عبارت است از : عکاسی، گرافیک، نقاشی ، طراحی و مجسمه سازی. به طور کلی می توان گفت همه هنرهایی که به صورت بصری ارائه یا دیده می شوند و با تصویر سر و کار دارند، اصول و مبانی مشترکی دارند که «مبانی هنرهای تجسمی» یا «مبانی هنرهای بصری» نامیده می شوند. بنابراین در مبانی هنرهای تجسمی الفبای تجسم یا تصویر کردن و همچنین درک آثار هنرهای تجسمی را تجربه خواهیم کرد.

  عناصرو کیفیت نیروهای بصری

عناصر و کیفیت نیروهای بصری در هنرهای تجسمی به دو بخش کلی تقسیم می شوند:

1. بخشی که با آنها به طور فیزیکی و ملموس سر و کار داریم مانند : نقطه، خط، سطح، رنگ، شکل، بافت ، اندازه و تیرگی – روشنی.

2. کیفیات خاص بصری که بیشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به کار بردن عناصر بصری می باشند مانند : تعادل، تناسب، هماهنگی و کنتراست که به نیروهای بصری یک اثر تجسمی استحکام می بخشند.

 دیدن

در یک معنای کلی عمل دیدن واکنش طبیعی و خود به خود است که عضو بینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان می دهد و انسان به طور طبیعی رنگ، شکل ، جهت، بافت ، بعد و حرکت چیزها را به وسیله پیام های بصری دریافت می کند. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن می تواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. در نگاه هنرمند جهان به صورت عمیق تر ادارک و تعبیر می شود. او علاوه بر دیدن اشیاء به روابط و تناسبات آن ها با یکدیگر به دقت توجه می کند. همین توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پدیده ها به نحوی در آثار او جلوه گر می شود که گویی هیچ کس دیگر قبلاً آن ها را آن گونه ندیده است.

  کادر در هنرهای بصری

کادر یا قاب تصویر محدودهی فضا یا سطحی است که اثر تجسمی و تصویری در آن ساخته می شود. به طور کلی منظور از کادر در هنرهایی که با سطح سر و کار دارند و بر سطح به وجود می آیند همان محدوده ای است که هنرمند برای ارائه و اجرای اثر خود بر می گزیند.

کادر می تواند اندازه ها و شکل های گوناگون داشته باشد مثل مربع، مستطیل، لوزی، ذوزنقه، دایره، بیضی چند ضلعی یا حتی تلفیقی از این اشکال به صورت منظم و غیرمنظم باشد.

هنرمند با انتخاب بخشی از فضا و جدا ساختن آن از سایر بخش ها و فضای پیرامون توسط کادری مشخص دو کار انجام می دهد : اول اینکه ارتباط کادر را با محدوده ی داخلی اثر برقرار می کند و انرژی بصری را که از درون به بیرون گرایش دارد، محصور می سازد. دوم اینکه انرژی های بصری بیرون از کادر را که می خواهند به درون آن نفوذ کنند به کنترل درخواهد آورد.

عناصر بصری ( نقطه، خط، سطح و حجم) نقطه

در هنر تجسمی وقتی از نقطه نام برده می شود، منظور چیزی است که دارای تیرگی یا روشنی، اندازه و گاهی جرم است و در عین حال ملموس و قابل دیدن است. از این نظر در ظاهر تشابهی میان این مفهوم از نقطه با آن چه که در ریاضیات به نقطه گفته می شود، وجود ندارد. در ریاضیات موضوعی ذهنی است که در فضا یا بر صفحه تصور می شود، بدون اینکه قابل دیدن و لمس شدن باشد. نقطه در زبان هنر تجسمی چیزی است کاملاً ملموس و بصری که بخشی از اثر تجسمی را تشکیل می دهد و دارای شکل و اندازه نسبی است. به عنوان مثال وقتی از فاصله ی دور به یک تک درخت در دشت نگاه می کنیم. به صورت یک نقطه تجسمی دیده می شود. اما وقتی به آن نزدیک می شویم یک حجم بزرگ می بینیم که از نقاط متعدد ( برگ ها) و خطوط ( شاخه ها) شکل گرفته است. بنابراین محدوده ی فضا یا سطح که همان کادر است نقش تعیین کننده ای در تشخیص دادن نقطه ی تجسمی و معنا پیدا کردن آن دارد. در صورتی که اندازه لکه یا عنصر بصری نسبت به کادر به قدری کوچک باشد که به طور معمول نتوانیم جزئیات آن ها را به صورت سطح یا حجم تشخیص بدهیم، می توانیم به آن نقطه تجسمی یا بصری بگوییم.

  موقعیت های مختلف نقطه

بسته به این که نقطه ی بصری در کجای کادر قرار گرفته باشد، موقعیت های متفاوتی را به وجود می آورد. یک نقطه روابط محدود ساده ای با اطراف خود دارد و به همان نسبت توجه مخاطب را به خود جلب می کند. اما چنانچه نقاط بصری متعددی در یک کادر وجود داشته باشند، بر اساس روابطی که از نظر شکل، اندازه ، تیرگی ، روشنی ، رنگ ، بافت ، دوری و نزدیکی با یکدیگر دارند تأثیرات بصری متفاوتی به وجود خواهند آورد.

گاهی ممکن است نقطه به عنوان کوچک ترین بخش تصویر تلقی شود. در این صورت در اثر تراکم نقطه های تیره تیرگی حاصل می شود و در اثر پراکندگی آنها روشنی دیده می شود.

نقطه از دیدگاه ریاضی، عنصری است که هیچ گونه بعدی ندارد؛ ابتدا و انتهای خط قرار دارد و از تقاطع دو خط بوجود می آید. بدین لحاظ ذهنی است و غیرقابل رؤیت؛ اما از دیدگاه هنرهای تجسمی، نقطه ساده ترین واحد تقلیل ناپذیر ارتباطات بصری و مبدا پیدایش فرم است.

نقطه نسبی است؛ شکل و اندازه آن، در موقعیت های مختلف تغییر می کند. ممکن است به هر شکل هندسی ظاهر بشود و یا اصلا شکل هندسی نداشته باشد.

بنابراین محدوده ی فضا یا سطح که همان کادر است نقش تعیین کننده ای در تشخیص دادن نقطه تجسمی و معنا پیدا کردن آن دارد (نسبت آن به کادر حائز اهمیت است). در صورتی که اندازه لکه یا عنصر بصری نسبت به کادر به قدری کوچک باشد که به طور معمول نتوانیم جزئیات آن ها را به صورت سطح یا حجم تشخیص بدهیم، می توانیم به آن نقطه تجسمی یا بصری بگوییم.

 نقطه میتواند مثبت و یا منفی باشد. از طریق نقاط مثبت یا منفی یا تضاد تاریکی و روشنی جلوه های بصری زیبا ایجاد میشود.

نقطه مثبت= کادری سفید که نقطه سیاه ر

نقطه منفی= کادری سیاه رنگ که نقطه سفید در آن وجود دارد.

    یک نقطه کوچک در خود انرژی ذخیره شده بسیاری دارد که چشم را به طرف خود جلب می کند و به عنوان آغاز یک تجربه بصری، در راه شناخت مبانی ارتباطات بصری به کار گرفته می شود؛ از این لحاظ برای نشان دادن عنصر تاکید مورد استفاده قرار می گیرد. مفاهیمی چون، تجمع و تفرق را نیز می توان توسط نقطه به مخاطب منتقل کرد.

    بسته به این که نقطه بصری در کجای کادر قرار گرفته باشد، موقعیت های متفاوتی را به وجود می آورد. با توجه به محل قرار گیری، مفاهیم مختلفی را القا می کند. یک نقطه روابط محدود ساده ای با اطراف خود دارد و به همان نسبت توجه مخاطب را به خود جلب می کند. اما چنانچه نقاط بصری متعددی در یک کادر وجود داشته باشند، بر اساس روابطی که از نظر شکل، اندازه ، تیرگی ، روشنی ، رنگ ، بافت ، دوری و نزدیکی با یکدیگر دارند تأثیرات بصری متفاوتی به وجود خواهند آورد. گاهی ممکن است نقطه به عنوان کوچک ترین بخش تصویر تلقی شود. در این صورت در اثر تراکم نقطه های تیره، تیرگی حاصل می شود و در اثر پراکندگی آنها روشنی دیده می شود. با تکرار و تغییر اندازه نقطه در ترکیب های مختلف به مفاهیمی از تراکم، انبساط، ریتم و حرکت دست پیدا می کنیم.

۱-    نقطه در مرکز کادر= نقطه تعادل

۲-    نقطه در نیمه بالا کادر وسط= سبکی

۳-    نقطه در وسط نیمه پایین = سنگینی

۴-    نقطه در گوشه های بالا کادر= عدم تعادل

۵-    نقطه در گوشه های پایین = انزوا، گوشه نشینی و تنهایی

    نقطه در تفکر غرب، موجودی موهم است.  مضامین آن حذف شده و به صورت نیرویی به آن توجه می شود اما در تفکر شرق نقطه وحدت و هماهنگی ایجاد می کند، مرکزیت همیشه با نقطه است همان طور که در دایره حرکت بر اساس نقطه است.  شمسه همان نقطه نورانی است.

 صدای نقطه:  صدای آن از نظر مفهومی سکوت است. نقطه را می توان پایان همه چیز دانست که در این صورت بار مفهومی منفی خواهد داشت ولی از طرفی همین نقطه پایانی می تواند آغازگر رابطه یا جمله یا مفهومی تازه باشد که در این صورت دارای معنای مثبت است.

اگر چه نقطه از نظر نمادین ساکت و بی صداست ولی از نظر بصری وقتی نقطه ای در یک کادر قرار می گیرد بخاطر جاذبه بصری زیاد سرو صدای بسیاری دارد؛ و برای خاموش کردن صدای آن تنها می توان عناصر بصری دیگر در کنارش قرار داد. از نظر عرفانی نقطه نشانگر زمان بی آغاز و بی پایان و ازلی و همچنین خداوند است.

 

خط:

در زندگی روزمره و در طبیعت، خط حضور چشمگیری دارد. در این زمینه می توان مثال های متفاوتی ذکر کرد. نقوش خطی روی لباس ها، ردیف صندلی ها در سالن امتحانات، خطوط آجرهای چیده شده، سیم ها و تیرهای برق، تنه درختان در کنار خیابان ها ، شیارهای شخم و ..

تنوع مثال ها و نمونه ها به خودی خود نشان می دهد که منظور از خط تجسمی معنایی نسبی از خط است و آن نشان دادن یک حرکت ممتد و پیوسته بر سطح یا در فضاست. بنابراین خط می تواند دو بعدی یا سه بعدی باشد.

  جهت خط

خطوط تجسمی بر اساس جهت حرکت مداوم در یک مسیر کلی به چهار دسته ی اصلی تقسیم می شوند که عبارتند از :

الف) خطوط عمودی که در طبیعت به شکل تنه درختان، تیرهای برق و ساختمان های مرتفع دیده می شوند. مفهوم این خطوط می تواند ایستادگی ، مقاومت و استحکام باشد.

ب) خطوط افقی که در طبیعت به صورت سطح زمین، خط افق، پهنه دریا یا یک انسان خوابیده دیده می شود. مفهوم این نوع خط می تواند آرامش ، سکون یا اعتدال باشد.

ج) خطوط مایل که در طبیعت به شکل کناره های کوه، خط رعد در آسمان و سراشیبی دیده می شوند. و در یک اثر تجسمی برای نشان دادن تحرک ، پویایی ، خشونت و عدم سکون و ثبات به کار می روند.

د) خطوط منحنی که معمولاً در طبیعت به شکل تپه ماهور، انتشار امواج، پست و بلندی زمین و حرکت بعضی از جانوران دیده می شوند و در یک اثر تجسمی ممکن است برای نمایش دحرکت سیال و مداوم، ملایمت و ملاطفت به کار گرفته شود.

  حالت خط

خطوط می توانند در مسیر حرکت خود دارای شرایط زیر باشند :

1 - ضخیم یا نازک، قوی یا ضعیف ، تیره یا روشن شوند.

2 – به صورت خطوط باریک یا ضخیم یکنواخت باشند.

3 – می توانند در جهت مسیر اصلی خود به صورت بریده بریده و یا متعدد باشند.

4 – می توانند در جهت مسیر اصلی خود به شکل زیگزاگ، شکسته و یا موجی در می آیند.

5 – می توانند به صورت منظم و یا نامنظم در مسیر اصلی حرکت خود تغییر جهت دهند.

  کاربرد خط

خط عنصر اصلی طراحی است. ترسیم خطوط پیرامونی یک شکل می تواند تصویر اشیا را به نمایش بگذارد. تراکم و انبساط هاشورها حجم و سایه روشن را نشان می دهد. با ضخیم و نازک کردن خط در طراحی، قسمت های سایه دار مشخص می شوند و حالت خطوط جنسیت و بافت اشیا را از لحاظ نرمی، سختی و استحکام مشخص می کند.

در آثار نقاشان طبیعت گرا که شکل های اشیا به دقت ترسیم می شوند، وجود خط به عنوان پایه ی اصلی طرح قابل مشاهده است در نقاشی ایرانی خط همواره جایگاهی پراهمیت دارد. خط همچنین در رشته های دیگر هنر تجسمی نقش متناسب خود را در شکل دهی به اثر بازی می کند. در هنر گرافیک استفاده از خط کاربردهای متنوعی را در طراحی نشانه، در طراحی و ساخت اعلان، تصویرسازی و صفحه آرایی دارد. همچنان که در طراحی لباس، نقشه کشی، طراحی صنعتی، مجسمه سازی و عکاسی نیز خط همواره پایه اصلی اجرا و ترکیب بصری اثر را به عهده دارد.خط در دیدگاه ریاضی از به هم پیوستن نقطه ها به وجود می آید. دارای طول و فاقد عرض است. نقطه، بر اثر نیرویی که از یک جهت به او وارد آمده، حالت ایستایی خود را از دست داده و به صورت یک عنصر فعال به نام خط در آمده است.

قاطع ترین عنصر بصری است که برای همگان آشناست، صریح، روشن و بدون ابهام است. از عناصر قدرتمند در ترکیب بندی عکس، خطوط هستند که با ممارست عکاس، تاثیر پویایی بر حس عکس و یا هدایت چشم مخاطب به عکس می گذارند. خط نشان دهنده جهت و موقعیت است و نیز مرز سطح را تشکیل می دهد و آنرا محدود می کند. جهت و راستا را می نمایاند، چه بر روی صفحه و چه در فضا؛ خط در خود انرژی و نیروی زیادی ذخیره دارد، و در موقعیت های متفاوت عکس العمل های گوناگونی از خود نشان می دهد. خطوط مختلف تاثیرات متفاوتی بر عکس می گذارند. اینکه چطور از خطوط بهره ببریم اتفاقی نیست، بلکه به زمان و تمرین احتیاج دارد.

همانگونه که در مبحث نقطه اشاره شد، عنصر خط نیز نسبت به زمان و مکان متغیر است. (قانون نسبیت) به عنوان مثال، اگر به یک ردیف درخت از فاصله دور نگاه کنیم، به صورت خطوطی منظم دیده میشوند. در حالی که هر اندازه به این درختها نزدیک شویم، خطوط نیز در واقعیت درخت، حل شده و در نهایت تنه درخت ها را می بینیم که خط نبوده و هر یک دارای حجمی استوانه ای هستند.

خط بیان کننده عواطف و احساسات، اندیشه و آرمان ذهنی، فضاسازی و پرسیکتیو است. گاهی فعال و پرانرژی، گاهی ساکن و ایستا و بی تحرک است؛ گاهی منفی است مانند فضای خالی بین دو سطح؛ گاهی مجازی است و به چشم دیده نمی شود بلکه احساس می شود مانند فاصله بین دو نقطه.

به جز نقطه که اولین عنصر بصری است، خودش معنای فضا را ایجاد می کند و از عنصری بوجود نمی آید، بقیه عناصر بصری اولیه از همدیگر بوجود می آیند؛ از تکرار نقاط خط بوجود می آید، از تکرار خطوط سطح و از تکرار حداقل سه سطح القای حجم می شود.

 

   ایجاد ریتم و حرکت درخطوط به اشکال گوناگونی صورت می پذیرد. تغییر اندازه ها و طول خطوط ، تغییر فاصله ها و نهایتا تغییر ضخامت خطوط می توانند عواملی باشند تا ریتم، بهتر ایجاد شود؛ خط ها از لحاظ بیان حالات روانی، دارای ویژگی هایی هستند، که در آفرینش های هنری مورد استفاده هنرمندان قرار می گیرند. مثلا خط ضخیم، خشونت و سختی، خط راست و عمودی، ایستایی و مقاومت، و خط زیگزاک و شکسته، هیجان را القا می کنند. خطی که بر خط افقی عمود شده باشد بیان کننده تعادل بین دو عنصر متضاد است، یکی خط افق، که نشانگر آرامش، گستردگی و دیگری خط عمودی که بیان کننده، ایستایی و مظهر فشار قوه جاذبه زمین است. که ترکیب این دو خط با هم، از لحاظ بصری استحکام ویژه ای را القا می کند، که نشانی است نمادین از تجربه تعادل و ایستادن انسان بر سطح زمین.

    خطوط تجسمی بر اساس جهت حرکت مداوم در یک مسیر کلی به چند گروه اصلی تقسیم می شوند که عبارتند از :

الف) خطوط عمودی: مفهوم این خطوط می تواند ایستادگی، مقاومت، استحکام، نیرومند و مبین توازن و تعادل باشد. خطوط عمود این قابلیت را دارند تا حالات و احساسات مختلفی را درعکس پدید آورند. از حس قدرت گرفته تا حس رشد و شکوفایی.

این خطوط حس عظمت، جلال و تسلط را بر می انگیزند. استفاده بجا از این خطوط همچنین می تواند حس پایداری، آرامش، دوام و استحکام را القا کند، که در این صورت، مثل خطوط افقی عمل می کنند. همان طور که خطوط افقی با کادر افقی تشدید می شوند، خطوط عمود هم با استفاده از کادر عمودی برجسته تر خواهند شد. این باعث می شود بر ارتفاع شیء عمودی تاکید شود و بلند تر به نظر برسد. البته، در مواردی با توجه به مفهوم اثر میتوانید این قانون را بشکنید!

خطوط عمود را تا جایی که امکان دارد، باید هم تراز و در توازی لبه های کادر عکاسی شود. اگر سوژه خیلی بلند است به صورتی که در کادر مخروطی میشود مرکز آن باید مسقیم باشد. رعایت توازی خطوط نیز به میزان شدن عکس کمک می کند. خطوط عمودی که با طرح و الگوی خاص تکرار می شوند، مخصوصا اگر در تضاد با اشکال و خطوطی باشند که در جهات دیگر قرار دارند؛ تاثیر زیادی بر مخاطب میگذارد.

ب) خطوط افقی: این خطوط حس آرامش، ثبات، پایداری، عدم تغییر، عدم تعلق به زمان و آسودگی را القا می کنند؛ گویا عکس یا بخشی از آن، در یک لحظه زمانی فریز شده و ساکن است؛ مثل دشت ها، اشیاء افتاده، افراد خوابیده و … این خطوط می توانند با عناصر پویا تر عکس ایجاد تضاد کنند.

قرار دادن خط افق در بالای کادر حس مسافت را برجسته می کند و بر جزئیات پیش زمینه تاکید می کند، در حالی که قرار دادن خط افق در پایین، انزوا و تنهایی المان های خط افق را تشدید می کند. قرار دادن خط افق در وسط کادر هر چند که حکم شکستن یک قانون مقدس را دارد، اما برای گرفتن انعکاس ها مناسب است. عکاسان طبیعت از خطوط افقی برای ایجاد نوعی مسافت و وسعت دادن به منظره مورد نظرشان بهره می برند. افق های ناشکسته باعث می شوند عکس ساکن و راکد به نظر برسد و بهتر است آنها را با استفاده از اشکال دیگر بشکنید و به آن جذابیت ببخشید.

لایه های خطوط افقی، ترکیب بندی را قوت می بخشند و می توانند در عکس ریتم و الگو بوجود آورند و به خودی خود مرکز و موضوع توجه عکس واقع شوند. از تراز بودن خطوط افقی و قانون یک سوم عکس غافل نشوید، مگر برای القای مفهومی خاص!

ج) خطوط مایل: حالت تزلزل و فروپاشی خط عمود را بیان می کند. در یک اثر تجسمی برای نشان دادن تحرک ، پویایی، خشونت، عدم ایستایی، ناپایدار، عدم سکون و ثبات به کار می روند. این خطوط به یک ترکیب ایستا و ساکن تحرک و انرژی می دهند. ریتم خطوط قطری (مورب) عموماً چشم مخاطب را به سمت عکس می کشانند. این خطوط با قطع خطوط دیگر نقاط توجه در عکس بوجود می آورند و اغلب با اشاره بر پرسپکتیو به عکس عمق می دهند.

نباید با یک خط ناشیانه عکستان را دو نیم کنید بلکه لا به لای اشکال به دنبال انحنا ها و الگوها باشید. همچنین خط قطری نباید دقیقا از گوشه ای به گوشه ی دیگر برسد، بلکه بهتر است خارج از مرکز و به اطراف گوشه ها برسد.

قانون خط قطری میگوید: المان های مهم تصویر باید در امتداد خطی قطری قرار بگیرند.

بخاطر داشته باشید که خطوط مورب متعدد در جهات مختلف و در تقاطع با یکدیگر حس حرکت را به عکس شما می دهد اما اگر خیلی زیاد شوند گیج کننده و پر هرج و مرج خواهد شد. و نهایتا همچون خطوط افقی و عمودی، خطوط موربی که با الگوی خاصی در عکس تکرار شوند، می توانند فی نفسه موضوع اصلی عکس شما واقع شوند.

 د) خطوط منحنی: خطوط منحنی، خطوط جذابی هستند و می توانند هدایتگر خوبی باشند. این خطوط مثل خطوط قطری حس تحرک را بوجود می آورند اما خلاف خطوط قطری که حس انرژی به تصویر می دهند، این خطوط حس آرامش را منتقل می کنند. این خطوط الزاما “s” شکل نیستند بلکه هر خط پیچ و تاب دار، یک خط منحنی ست.

این خطوط همچنین فرم را برجسته می کنند و به اشیای بی جان زندگی می بخشند. بخاطر بسپارید که همه خطوط در طبیعت متقارن نیستند. بنابرین اهمیت دارد که کدام قسمت ها را برای فوکوس انتخاب کنید و از کدام قسمت ها صرف نظر کنید.

در یک اثر تجسمی ممکن است برای نمایش حرکت سیال و مداوم، نرمی، لغزندگی، آرامش، ملایمت و ملاطفت به کار گرفته شود.

 ه) خطوط زاویه دار یا زیگزاک به علت وجود دو نیروی همسان، که در یک نقطه همدیگر را تقویت می کنند، بیان کننده قدرت و تحرک بوده و از لحاظ بصری، نیروی کشش و جاذبه را القا می کند.

خطوط می توانند در مسیر حرکت خود دارای شرایط زیر باشند :

    ضخیم یا نازک، قوی یا ضعیف ، تیره یا روشن شوند.

     به صورت خطوط باریک یا ضخیم یکنواخت باشند.

    می توانند در جهت مسیر اصلی خود به صورت بریده بریده و یا متعدد باشند.

     می توانند در جهت مسیر اصلی خود به شکل زیگزاگ، شکسته و یا موجی در می آیند.

     می توانند به صورت منظم و یا نامنظم در مسیر اصلی حرکت خود تغییر جهت دهند.

سلام خدمت دوستان عکاس در ادامه مباحث گذشته در باب مرور مبانی هنرهای تجسمی یا سواد بصری به بخش سوم یعنی سطح یا شکل میرسیم. امیدوارم مطالب گذشته مورد استفاده دوستان قرار گرفته باشد.

سطح یا شکل:

سطح سومین عنصر بصری است که دارای دو بعد “طول و عرض” و بدون ارتفاع است که به وسیله خط محدود شده است؛ فضایی دو بعدی که از حرکت خط بر صفحه پدید می آید. این عنصر فاقد عمق به صورت مثبت و منفی دیده می شود.

سه نقطه در فاصله ای مرتبط با هم فضایی را مشخص می کنند که به صورت سطح نامرئی قابل درک است.

 سطح ها چه هندسی و چه غیر هندسی، دارای شکل ها و کیفیت های متفاوتی هستند، که در زندگی روزمره، با انواع مختلف آنها در تماس و رابطه مستقیم هستیم، هر یک از آنها از لحاظ بصری، بر ما تاثیرات گوناگونی دارند.

در طبیعت و در پیرامون ما سطوح به اشکال متنوع وجود دارند؛ که می توان سطح ها را به شکل های گوناگون تقسیم بندی کرد:

الف) سطح های صاف

ب) سطح های پست و بلند و دارای انحنا

ج) سطح های پیچیده

د) سطح های شفاف “ترانسپران

سطح ها به دو دسته هندسی و غیر هندسی تقسیم می شوند. بخشی جدا شده از فضای پیرامون به واسطه خطوط مرزی یا تفاوت در رنگ، سیاه و روشن، بافت و غیره بیشتر بر سطح دلالت دارد تا حجم.

در میان شکل های هندسی (مسطح) سه شکل مثلث، مربع و دایره شکل های بنیادی هستند. سایر شکل های هندسی به نحوی مشتق از همان سه شکل یا ترکیبی از آن ها می باشند. هرکدام از این سطوح که در وضعیت و شرایط مختلفی قرار می گیرند، بیان تصویری تازه ای را به خود می گیرند.

تمام حالات و خصوصیات نسبت داده شده به اشکال یا به علت شکل ذاتی آنها بوده و یا به علت واکنش دستگاه روانی انسانها و یا به دلیل تعابیر خاص فرهنگی و …

دایره : القای بی انتهایی، گرما و محفوظ بودن را دارد. دایره نمادی از آرامش و تداوم و شکل کاملی است که حرکت جاودانه و مداومی را نشان می دهد؛ زیرا کلیه نقاط پیرامون دایره از یک ارزش برخوردارند و این امر، تعالی بین نیروی درونی و فضای بیرونی دایره ایجاد میکند و باعث حرکت چرخشی و دورانی دایره می شود و مفهوم بی پایانی را القا می کند، به خاطر شکل دورانی اش، نوعی تحرک را القا می کند. همچنین دایره نماد نرمی، لطافت، سیالیت، تکرار، آرامش روحانی و آسمانی، پاکی و صمیمیت به شمار می آید. کشش درونی دارد و درونگراست.

مربع : مربع بر خلاف دایره نماد صلابت، استحکام و سکون است. به این دلیل که از جهت یک ضلع روی زمین قرار می گیرد مستحکم و ایستاست، به مربع حالت بی حرکتی، صداقت و صراحت نسبت داده شده است .شکلی است متعادل، محکم و ایستا؛ این شکل مظهر قدرت زمین و مادی است. مربع دارای کشش داخلی و خارجی است

مثلث: مثلثی که قاعده اش پایین باشد، دارای استحکام و شکلی پایدار است. و برعکس، هرگاه بر یکی از رئوس خود بایستد، حالت ناپایدار و تزلزل به خود می گیرد. مثلث، فعالیت، جدال و انقباض را تداعی می کند، به دلیل وجود نقطه راس که انرژی و نیروی شکل را به بیرون منتقل می کند، خطر و دلهره را موجب می شود. مانند “نشانه های هشداردهنده و خطر در راهنمایی رانندگی

به واسطه زوایای تند، سطحی مهاجم و شکلی ستیزنده به نظر می رسد که همواره در حال تحول و پویایی است. بر اساس ترکیب هایی از مثلث می توان ترکیب های ساختاری بسیاری به وجود آورد. استفاده از مثلث و شبکه های مثلثی یک اصل ساختاری در طبیعت و در معماری به شمار می رود. چنانچه بر یکی از رأس های خود قرار بگیرد حالتی کاملاً ناپایدار و متزلزل دارد. کشش مثلث بیشتر بیرونی و برونگراست.

رابطه رنگ و فرم سه شکل اصلی : مربع، دایره و مثلث با سه رنگ اصلی : قرمز، آبی و زرد ارتباط دارند و ارتباط شکل و رنگ بدین صورت مطرح می شود که به وسیله این سه شکل با این سه رنگ اصلی، مفهوم و بیان تقویت می شود و ارزش یکدیگر را چه از نظر حسی و چه از نظر ذهنی، گویاتر می کنند. به طور خلاصه می توان گفت:

مربع: سکون، آرامش، وزن و سنگینی با رنگ قرمز

مثلث: اندیشه، فکر، حرکت، فروزندگی با رنگ زرد

دایره: روح و روان، مبین ذات، حرکت ابدی با رنگ آبی هماهنگ است.

پس هنگامی که رنگ و فرم در اثر هنری با هم تلاقی می کنند اثرشان در هم می آمیزد و افزون می شود.

  - بافت

به طور کلی سطح و رویه هر شی و هر شکلی دارای ظاهر خاصی است که به آن بافت گفته می شود. درک کردن بافت هم از طریق لمس کردن و هم توسط احساس بصری میسر است.

در هنر تجسمی درک بافت های مختلف از نظر سختی، لطافت، زبری و صافی و هموار یا ناهمواربودن معمولاً با دیدن و به صورت بصری اتفاق می افتد.

  انواع بافت

الف) بافت های تصویری : این بافت ها معمولاً به صورت شبیه سازی از اشکال و اشیای طبیعت به صورت واقع نما ساخته و پرداخته می شوند و با رؤیت آنها احساسی را که از طریق لمس چیزها تجربه کرده ایم مجدداً در ما بیداری می کند مثل بافت اشیا در تصاویری که در عکاسی از اشیا ضبط می شود ( مانند عکس یک گل یا تصویر ابرها یا تصویر میوه ها )

ب) بافت های ترسیمی : این بافت ها به روش های گوناگون تجربی و برای ایجاد تأثیرات بصری خالص به وجود می آیند. بافت های ترسیمی با استفاده از تراکم و تکرار خطوط در ترکیب های متنوع و یا با استفاده از لکه های تیره – روشن و رنگی و یا به کار گرفتن مواد و ابزارهای مختلف به وجود می آیند. لکه های تیره – روشن و رنگی و یا با به کار گرفتن مواد و ابزارهای مختلف به وجود می آیند. تأثیرات بصری این بافت ها بسیار خیال انگیزتر از بافت های لامسه ای و تصویری است.

  روش های ایجاد بافت

با استفاده از روش های گوناگون می توان بافت های بصری مختلفی ایجاد کرد. برخی از این روش ها عبارتند از :

1 – ترسیم و تکرار انواع شکل ، خطوط، نقاط و یا نقش مایه های خاص

2 – با استفاده از پاشیدن و مالیدن مواد رنگین و مرکب روی سطوح گوناگون و یا به کمک انواع قلم ها و کاردک ها و یا ابزارهای دیگر

3 – با استفاده از بافت سطوح طبیعی مواد مختلف که به روی آنها مرکب و رنگ مالیده می شود و سپس برگرداندن آنها به روش چاپ و مهر زدن به روی انواع کاغذ و مقوا

4 – خراشیدن و تراشیدن و کنده گری سطوحی که مواد رنگین یا مرکب بر روی آنها مالیده شده است.

5 – چوب، فلزف شیشه، پارچه ، سنگ و سایر مواد طبیعی و مصنوعی نیز بافت های طبیعی آماده ای را ایجاد می کنند و گاه به طور مستقیم در یک اثر به کار برده می شوند.

تناسب:    

تناسب مفهومی ریاضی است که در هنر تجسمی بر رابطه ی مناسب اجزاء با یکدیگر و با کل اثر دلالت دارد. کاربرد تناسبات به دلیل ایجاد زیبایی بصری در هنرهای تجسمی از اهمیتی ویژه برخوردار است. تقریباً همه ی آثار هنری براساس نوعی تناسب به وجود آمده اند. یکی از دلایل زیبایی یک اثر تجسمی وجود تناسب میان رنگ ها ، خط ها ، سایه – روشن و شکل های آن است.

می توان در یک تابلوی نقاشی روابط متناسبی میان خطوط سیال خیال انگیز ، رنگ ها و وسعت سطوح برقرار کرد ، و یا در یک اثر حجمی روابط مناسبی میان فرورفتگی ها و برجستگی ها ، فضای منفی و فضای مثبت ، بافتها و سطوح مختلف ایجاد کرد.

در اجزاء و در کلیت بسیاری از پدیده های طبیعت و موجودات زنده نیز تناسب و روابط متناسب وجود دارد. موزون ترین و پیچیده ترین نمونه ی آن پیکره انسان می باشد که از تناسبی بسیار دقیق در اجزاء و در کل برخوردار است.

 تناسب طلایی :

در عین حال تناسب در اندازه ها از قوانین خاصی پیروی می کند که به آنها اصول وقواعد  تقسیمات طلایی و یا تناسبات طلایی گفته می شود. براساس تناسبات طلایی یک پاره خط را    می توان طوری به دو قسمت تقسیم کرد که نسبت قسمت کوچک تر به قسمت بزرگ تر مساوی با نسبت قسمت بزرگ تر با کل پاره خط باشد. این نوع تقسیم از نظر بصری و همین طور از نظر منطقی نسبت های زیبایی را میان اجزاء با یکدیگر و با کل پدید می آورد که هم در معماری و هم در هنرهای بصری از آن استفاده ی بسیار شده است.

 ایجاد تعادل  بصری :

بوجود آوردن تعادل در یک اثر تجسمی بستگی به چگونگی ایجاد هماهنگی میان عناصر و اجزاء  آن اثر دارد. چشم های مخطبان به طور طبیعی در جستجوی تعادل بصری است. در واقع وجود تعادل در یک اثر تجسمی مبین تاثیر گذاری متناسب و هماهنگ همه عناصر در آن ترکیب می باشد. چنان چه انرژی بصری همه ی عناصر به گونه ای سامان داده شود که هیچ بخشی   انرژی بصری دیگر بخش ها را از میان نبرد و باعث اغتشاش بصری نشود ترکیبی موزون و متعادل بوجود می آید.

انواع تعادل :

به طور کلی دو نوع تعادل در آثار تجسمی وجود دارد :

الف ) تعادل متقارن :

به کار گرفتن تعادل قرینه ساده ترین روش برای ایجاد تعادل بصری است زیرا همه چیز نسبت به محورهای افقی و عمودی که از وسط اثر عبور می کنند سنجیده می شوند. تعادل قرینه کاملا طبیعی و سهل الوصول است و به راحتی قابل درک می باشد. بسیاری از آثار معماری کلاسیک جهان و معماری ایرانی بر این اساس بنا شده اند.

 ب ) تعادل غیر متقارن :

در این روش ایجاد تعادل بر اساس فاصله ی شکل ها و عناصر نسبت به محورهای افقی و عمودی وسط کادر تعیین نمی شود ، بلکه انرژی بصری شکل ها بر اساس اندازه ، جهت ، تیرگی – روشنی ، رنگ ، بافت و شکل جای آنها را نسبت به یکدیگر و نسبت به کادر تصویر مشخص می کند. بر همین اساس انرژی بصری پر تحرک و پویایی در ترکیب هایی که از تعادل غیرمتقارن استفاده  کرده اند احساس می شود. در تعادل غیر متقارن سطح بصری اثر به صورتی فعال و پیچیده با مخاطبان ارتباط برقرار می کند. در هنر جدید به واسطه ی جدید به واسطه ی پیچیده تر شدن جوامع ، شکل زندگی و نگاه مخاطبان آثار هنری ، هنرمندان بیشتر از تعادل غیر متقارن بهره می گیرند.

 کنتراست :

یکی از اصول پایه و بسیار قابل اهمیت در خلق اثر هنری توجه به نقش کنتراست و استفاده از آن است. کنتراست به معنای تضاد ، تباین و کشمکش متقابل میان عناصر و کیفیت بصری است. کنتراست ارتباط منطقی و در عین حال متضادی را میان اجزاء و عناصر مختلف یک ترکیب و یا یک اثر هنری بیان می کند. کنتراست به واسطه ی نقش بر جسته ای که در انتقال معانی و مفاهیم در زندگی ، طبیعت و آثار هنری دارد ، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. انسان بطور طبیعی بسیاری از مفاهیم را از طریق مقایسه ی میان معانی و شکل های آنها درک می کند.

بهره گرفتن از کنتراست در آثار هنری باعث برجسته تر شدن معنی ، گویاتر کردن حالت ، قوی تر نشان دادن احساس و در نتیجه انتقال مفاهیم و پیام ها به شکلی موثرتر و عمیق تر می شود. در حالی که عدم کنتراست باعث یکنواختی ، ملال و ناپایداری در تأثیر گذاشتن خواهد شد.

در هنر تجسمی تباین یا همان کنتراست بیانگر کیفیتی حسی ناشی از عملکرد متقابل دو یا چند خصوصیت متضاد عناصر بصری است. در هنر ایران تباین رنگ ها و زاویه های مختلف دید عوامل اصلی برای ایجاد فضای خاص نقاشی ایرانی است.

 حرکت و ریتم :

حرکت به معنای تغییر و جابجایی در مکان و در زمان است. اما این معنا بیشتر به حرکت مکانیکی اتلاق می شود. در حالی که حرکت معنایی عمومی تر نیز دارد که با سرشت حیات و زندگی در ارتباط است. با این توصیف همه ی موجودات از حرکت به معنای رشد و تغییر برخوردارند. همچنان که قوای ذهنی و فکری انسان نیز از حرکت برخوردار است. بنابراین حرکت به عنوان یکی از مظاهر حیات در هنر نیز کاربرد های خود را دارد.

ریتم ( ضرب – آهنگ(

ریتم یا ضرب – آهنگ واژه ای است که معمولا در موسیقی به کار می رود اما در هنرهای تجسمی نیز مرسوم است. در هنر تجسمی ریتم معنایی تصویری دارد و عبارت است از تغییر و حرکت عناصر بصری در فضای تجسمی. به عبارت دیگر تکرار منظم و متوالی یک عنصر تصویری ضرب – آهنگ بصری را بوجود می آورد. انتقال احساس حرکت نیز توسط ریتم بصری صورت می گیرد. در طبیعت و در زندگی ریتم نقش موثری دارد و بر همین اساس نیز در آثار هنری ریتم دیده می شود. توالی شب و روز و فصول از وجوه بارز ریتم در طبیعت به شمار می آید. همان طور که در وجود انسان ریتم حیات با نبض و صدای تپش قلب همراه است. در عین حال رابطه ی منظم و پوینده ی    انسان با طبیعت و با اثر هنری نیز دارای نوعی ریتم است.

 انواع ریتم :

به طور کلی چهار دسته ضرب – آهنگ بصری را می توان نام برد :

1-  تکرار یکنواخت : در این نوع ضرب – آهنگ یک تصویر به طور یکنواخت و به صورت متوالی تکرار می شود. ریتم تکرار یکنواخت باعث نوعی حرکت و عکس العمل خود به خودی شده و توجه مخاطب را به دنبال خود هدایت می کند.

2-  تکرار متناوب : در این ضرب – آهنگ یک عنصر بصری تکرا می شود اما تکرار آن با تغییرات متناوبی متن.ع خواهد شد و هر بار عکس العمل مخاطب توجه او را با یک حرکت یا تصویر میانی تحت تاثیر قرار می دهد. به طوری که در مختطب همواره نوعی انتظار  برای پیگیری تکرار و ادامه ی ریتم بوجود خواهد آمد.

3- تکرار تکاملی : در این نوع ضرب – آهنگ یک تصویر و یا یک عنصر بصری از یک مرتبه و حالت خاص شروع می شود و به تدریج با تغییراتی به وضعیت و یا حالتی تازه تر        می رسد. به طوری که نوعی رشد و تکامل را در طول مسیر تغییرات خود به دنبال    خواهد داشت. در طبیعت نمونه های بسیاری از ریتم تکاملی وجود دارد. حرکت و تغییر شکل   ماه از هلال باریک تا قرص کامل را می توان یک نمونه از اینن نوع ضرب – آهنگ در طبیعت مثال زد.

4-  تکرار موجی : این نوع ضرب – آهنگ که عمدتا با استفاده از حرکت منحنی سطوح و خطوط بوجود می آید و از نوعی تناوب هم برخوردار است نمونه ی کاملی از ضرب _ آهنگ تجسمی است که در فضای معماری ، حجمی و تصویری وجود دارد و به شکل مانوسی با زندگی انسان پیوند خورده است. حرکت موجی آب دریا و بام های گنبدی شکل نمونه های خوبی از این نوع ضرب آهنگ هستند.

 

 

 

مبانی هنرهای تجسمی چیست؟( جهت مطالعه)

ایجاد آثار هنرهای تجسمی و درست درک کردن آن ها نیاز به یک شناخت اولیه از اصول و مبانی هنرهای تجسمی دارد. همین دلیل این مبانی را می توان به الفبا و قواعد درک زبان و ابدع در هنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرد. آشنا شدن با مبانی هنرهای تجسمی می تواند تا حد زیادی در درک کردن جهان بصری مؤثر باشد. آن چه در روزگار ما در قالب هنرهای تجسمی جای می گیرد عبارت است از: عکاسی، گرافیک، نقاشی، طراحی و مجسمه سازی. به طور کلی می توان گفت همه هنر هایی که به صورت بصری ارائه یا دیده می شوند و با تصویر سر و کار دارند، اصول و مبانی مشترکی دارند که«مبانی هنرهای تجسمی» یا«مبانی هنرهای بصری» نامیده می شوند. بنابراین در مبانی هنرهای تجسمی الفبای تجسم یا تصویر کردن و هم چنین درک آثار هنرهای تجسمی را تجربه خواهیم کرد.

 عناصرو کیفیت نیروهای بصری

عناصر و کیفیت نیروهای بصری در هنرهای تجسمی به دو بخش کلی تقسیم می شوند:

1. بخشی که با آن ها به طور فیزیکی و ملموس سر و کار داریم مانند: نقطه، خط، سطح، رنگ، شکل، بافت، اندازه و تیرگی- روشنی.

2. کیفیات خاص بصری که بیشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به کار بردن عناصر بصری می باشند مانند: تعادل، تناسب، هماهنگی و کنتراست که به نیروهای بصری یک اثر تجسمی استحکام می بخشند. 

دیدن

در یک معنای کلی عمل دیدن واکنش طبیعی و خود به خود است که عضو بینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان می دهد و انسان به طور طبیعی رنگ، شکل، جهت، بافت، بعد و حرکت چیزها را به وسیله پیام های بصری دریافت می کند. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن می تواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. در نگاه هنرمند جهان به صورت عمیق تر ادارک و تعبیر می شود. او علاوه بر دیدن اشیاء به روابط و تناسبات آن ها با یکدیگر به دقت توجه می کند. همین توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پدیده ها به نحوی در آثار او جلوه گر می شود که گویی هیچ کس دیگر قبلاً آن ها را آن گونه ندیده است. 

کادر در هنرهای بصری

کادر یا قاب تصویر محدودهی فضا یا سطحی است که اثر تجسمی و تصویری در آن ساخته می شود. به طور کلی منظور از کادر در هنرهایی که با سطح سر و کار دارند و بر سطح به وجود می آیند همان محدوده ای است که هنرمند برای ارائه و اجرای اثر خود بر می گزیند. کادر می تواند اندازه ها و شکل های گوناگون داشته باشد مثل مربع، مستطیل، لوزی، ذوزنقه، دایره، بیضی چند ضلعی یا حتی تلفیقی از این اشکال به صورت منظم و غیرمنظم باشد. هنرمند با انتخاب بخشی از فضا و جدا ساختن آن از سایر بخش ها و فضای پیرامون توسط کادری مشخص دو کار انجام می دهد: اول این که ارتباط کادر را با محدوده ی داخلی اثر برقرار می کند و انرژی بصری را که از درون به بیرون گرایش دارد، محصور می سازد. دوم این که انرژی های بصری بیرون از کادر را که می خواهند به درون آن نفوذ کنند به کنترل درخواهد آورد.

عناصر و کیفیت نیروهای بصری

عناصر و کیفیت نیروهای بصری در هنرهای تجسمی دو بخش اند:

1. بخشی که با آن ها به طور ملموس و نیز یکی سر و کار داریم مانند نقطه، خط، سطح، رنگ، شکل، بافت و تیرگی، روشنی.

2. بخش دوم کیفیات خاص بصری هستند که بیشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به کاربردن عناصر بصری می باشند مانند تعادل، تناسب، هماهنگی و کنتراست که به نیروهای بصری یک اثر تجسمی استحکام می بخشند.

تفاوت دیدن و هنرمندانه دیدن چیست؟

عمل دیدن یک واکنش طبیعی و خود به خود است که عضوبینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان می دهد. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن می تواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. هنرمند علاوه بر دیدن اشیاء به روابط و تناسبات آن ها با یکدیگر به دقت توجه می کند. همین توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پدیده ها به نحوی در آثار او جلوه گر می شود.

فضا در هنر تجسمی

فضای تجسمی: مفهوم فضا در هنر تجسمی با توجه به فاصله ها و ابعاد، اجزا و عناصر بصری یک اثر معنا پیدا می کند. به این ترتیب سازمان دهی فضای تجسمی معمولاً با معنی درک مکان، زمان و اشیا و ارتباط آن ها با یکدیگر انجام می شود. با وجود عناصر بصری و روابط میان آن هاست که می توان از فضا، شکل فضا، فضای مثبت، فضای منفی، فضای پر و فضای خالی سخن گفت. بنابراین وقتی از فضای یک اثر سخن به میان می آید، تأثیرات کلی اثر در همه ابعاد مادی و محتوایی آن مورد نظر می باشد. فضاسازی در آثار هنرمندان را می توان به چند دسته تقسیم کرد: فضای سه بعد نما(واقع گرا)، فضای دو بعد نما(غیرواقع گرا)، فضای هم زمان(تلفیقی) و فضای وهمی.

الف) فضای سه بعد نما(واقع گرا): در این روش برای نمایش فضای سه بعدی به روی سطح دو بعدی از سه بعد نمایی(پرسپکتیو) و تجسم عمق و نشان دادن دوری و نزدیکی استفاده می شود. سه بعد نمایی که معمولاً در آثار نقاشی واقع نما دیده می شود به روش های زیر انجام می گیرد: 1- تغییر اندازه 2- تغییر رنگ و تیرگی 3- تغییر وضوح.

ب) فضای دو بعد نما(غیرواقع گرا): ممکن است بدون آن که قصد واقع نمایی از طبیعت در میان باشد، هنرمند به ایجاد فضا و عمق تجسمی بپردازد. همانند آن چه در آثار گرافیکی و انتزاعی صورت می گیرد. در این روش ایجاد عمق و فضای بصری به روش های زیر انجام می شود:

1- تغییر اندازه شکل های مشابه به صورتی که برخی از آن ها کوچک تر از برخی دیگر ترسیم و دیده شوند.

2- تغییر تیرگی یا رنگ به صورتی که برخی از اشکال تیره تر و برخی روشن تر ترسیم شوند.

3- شفاف نمایی و روی هم قرار گرفتن شکل ها می تواند عمق فضایی ایجاد کند.

4- تغییر وضوح و بافت شکل ها نیز می تواند عمق بصری ایجاد کند.

5- ترسیم یک شکل از چند زاویه ی مختلف و یا تغییر شکل و تغییر جهت دادن آن می تواند عمق فضایی را به وجود آورد.

ج) فضای هم زمان(تلفیقی): در برخی از آثار نمایش فضای تجسمی به صورت تلفیقی از فضاسازی واقع نما و دو بعد نما صورت می گیرد. در این روش هنرمند بدون رعایت قواعد واقع نمایی در کل اثر، ساختار ترکیب خود را از مکان های مختلف به صورت موازی و به طور هم زمان شکل می دهد. 

د) فضای وهمی: در برخی از آثار تجسمی هنرمند فضای بصری را طوری با استفاده از نمایش عناصر و شکل های واقع نما به وجود می آورد که در عین حال وهمی و غیرواقعی جلوه می کند. این شیوه از فضاسازی در آثار هنرمندان رمانتیک، نمادگرا و سورئالیست بسیار دیده می شود. نمایش این فضاها که جنبه ای خیالی و ذهنی دارد اگر چه توسط قوه خیال قابل تجسم است اما در واقعیت و به طور طبیعی نمی تواند اتفاق بیفتد یا وجود داشته باشد.

نقطه در هنر تجسمی

در هنر تجسمی وقتی از نقطه نام برده می شود، منظور چیزی است که دارای تیرگی یا روشنی، اندازه و گاهی جرم است و در عین حال ملموس و قابل دیدن است. از این نظر در ظاهر تشابهی میان این مفهوم از نقطه با آن چه که در ریاضیات به نقطه گفته می شود، وجود ندارد. در ریاضیات موضوعی ذهنی است که در فضا یا بر صفحه تصور می شود، بدون این که قابل دیدن و لمس شدن باشد. نقطه در زبان هنر تجسمی چیزی است کاملاً ملموس و بصری که بخشی از اثر تجسمی را تشکیل می دهد و دارای شکل و اندازه نسبی است. به عنوان مثال وقتی از فاصله ی دور به یک تک درخت در دشت نگاه می کنیم. به صورت یک نقطه تجسمی دیده می شود. اما وقتی به آن نزدیک می شویم یک حجم بزرگ می بینیم که از نقاط متعدد(برگ ها) و خطوط( شاخه ها) شکل گرفته است. بنابراین محدوده ی فضا یا سطح که همان کادر است نقش تعیین کننده ای در تشخیص دادن نقطه ی تجسمی و معنا پیدا کردن آن دارد. در صورتی که اندازه لکه یا عنصر بصری نسبت به کادر به قدری کوچک باشد که به طور معمول نتوانیم جزئیات آن ها را به صورت سطح یا حجم تشخیص بدهیم، می توانیم به آن نقطه تجسمی یا بصری بگوییم.

موقعیت های مختلف نقطه

بسته به این که نقطه ی بصری در کجای کادر قرار گرفته باشد، موقعیت های متفاوتی را به وجود می آورد. یک نقطه روابط محدود ساده ای با اطراف خود دارد و به همان نسبت توجه مخاطب را به خود جلب می کند. اما چنان چه نقاط بصری متعددی در یک کادر وجود داشته باشند، بر اساس روابطی که از نظر شکل، اندازه، تیرگی، روشنی، رنگ، بافت، دوری و نزدیکی با یکدیگر دارند تأثیرات بصری متفاوتی به وجود خواهند آورد. گاهی ممکن است نقطه به عنوان کوچک ترین بخش تصویر تلقی شود. در این صورت در اثر تراکم نقطه های تیره تیرگی حاصل می شود و در اثر پراکندگی آن ها روشنی دیده می شود.

  ایجاد آثار هنرهای تجسمی و درست درک کردن آن ها نیاز به یک شناخت اولیه از اصول و مبانی هنرهای تجسمی دارد. همین دلیل این مبانی را می توان به الفبا و قواعد درک زبان و ابدع در هنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرد. آشنا شدن با مبانی هنرهای تجسمی می تواند تا حد زیادی در درک کردن جهان بصری مؤثر باشد.

آنچه در روزگار ما در قالب هنرهای تجسمی جای می گیرد عبارت است از : عکاسی، گرافیک، نقاشی ، طراحی و مجسمه سازی. به طور کلی می توان گفت همه هنرهایی که به صورت بصری ارائه یا دیده می شوند و با تصویر سر و کار دارند، اصول و مبانی مشترکی دارند که «مبانی هنرهای تجسمی» یا «مبانی هنرهای بصری» نامیده می شوند. بنابراین در مبانی هنرهای تجسمی الفبای تجسم یا تصویر کردن و همچنین درک آثار هنرهای تجسمی را تجربه خواهیم کرد.

  عناصرو کیفیت نیروهای بصری

عناصر و کیفیت نیروهای بصری در هنرهای تجسمی به دو بخش کلی تقسیم می شوند:

1. بخشی که با آنها به طور فیزیکی و ملموس سر و کار داریم مانند : نقطه، خط، سطح، رنگ، شکل، بافت ، اندازه و تیرگی – روشنی.

2. کیفیات خاص بصری که بیشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به کار بردن عناصر بصری می باشند مانند : تعادل، تناسب، هماهنگی و کنتراست که به نیروهای بصری یک اثر تجسمی استحکام می بخشند.

 دیدن

در یک معنای کلی عمل دیدن واکنش طبیعی و خود به خود است که عضو بینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان می دهد و انسان به طور طبیعی رنگ، شکل ، جهت، بافت ، بعد و حرکت چیزها را به وسیله پیام های بصری دریافت می کند. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن می تواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. در نگاه هنرمند جهان به صورت عمیق تر ادارک و تعبیر می شود. او علاوه بر دیدن اشیاء به روابط و تناسبات آن ها با یکدیگر به دقت توجه می کند. همین توجه و نگاه موشکافانه به جهان و پدیده ها به نحوی در آثار او جلوه گر می شود که گویی هیچ کس دیگر قبلاً آن ها را آن گونه ندیده است.

  کادر در هنرهای بصری

کادر یا قاب تصویر محدودهی فضا یا سطحی است که اثر تجسمی و تصویری در آن ساخته می شود. به طور کلی منظور از کادر در هنرهایی که با سطح سر و کار دارند و بر سطح به وجود می آیند همان محدوده ای است که هنرمند برای ارائه و اجرای اثر خود بر می گزیند.

کادر می تواند اندازه ها و شکل های گوناگون داشته باشد مثل مربع، مستطیل، لوزی، ذوزنقه، دایره، بیضی چند ضلعی یا حتی تلفیقی از این اشکال به صورت منظم و غیرمنظم باشد.

هنرمند با انتخاب بخشی از فضا و جدا ساختن آن از سایر بخش ها و فضای پیرامون توسط کادری مشخص دو کار انجام می دهد : اول اینکه ارتباط کادر را با محدوده ی داخلی اثر برقرار می کند و انرژی بصری را که از درون به بیرون گرایش دارد، محصور می سازد. دوم اینکه انرژی های بصری بیرون از کادر را که می خواهند به درون آن نفوذ کنند به کنترل درخواهد آورد.

عناصر بصری ( نقطه، خط، سطح و حجم) نقطه

در هنر تجسمی وقتی از نقطه نام برده می شود، منظور چیزی است که دارای تیرگی یا روشنی، اندازه و گاهی جرم است و در عین حال ملموس و قابل دیدن است. از این نظر در ظاهر تشابهی میان این مفهوم از نقطه با آن چه که در ریاضیات به نقطه گفته می شود، وجود ندارد. در ریاضیات موضوعی ذهنی است که در فضا یا بر صفحه تصور می شود، بدون اینکه قابل دیدن و لمس شدن باشد. نقطه در زبان هنر تجسمی چیزی است کاملاً ملموس و بصری که بخشی از اثر تجسمی را تشکیل می دهد و دارای شکل و اندازه نسبی است. به عنوان مثال وقتی از فاصله ی دور به یک تک درخت در دشت نگاه می کنیم. به صورت یک نقطه تجسمی دیده می شود. اما وقتی به آن نزدیک می شویم یک حجم بزرگ می بینیم که از نقاط متعدد ( برگ ها) و خطوط ( شاخه ها) شکل گرفته است. بنابراین محدوده ی فضا یا سطح که همان کادر است نقش تعیین کننده ای در تشخیص دادن نقطه ی تجسمی و معنا پیدا کردن آن دارد. در صورتی که اندازه لکه یا عنصر بصری نسبت به کادر به قدری کوچک باشد که به طور معمول نتوانیم جزئیات آن ها را به صورت سطح یا حجم تشخیص بدهیم، می توانیم به آن نقطه تجسمی یا بصری بگوییم.

  موقعیت های مختلف نقطه

بسته به این که نقطه ی بصری در کجای کادر قرار گرفته باشد، موقعیت های متفاوتی را به وجود می آورد. یک نقطه روابط محدود ساده ای با اطراف خود دارد و به همان نسبت توجه مخاطب را به خود جلب می کند. اما چنانچه نقاط بصری متعددی در یک کادر وجود داشته باشند، بر اساس روابطی که از نظر شکل، اندازه ، تیرگی ، روشنی ، رنگ ، بافت ، دوری و نزدیکی با یکدیگر دارند تأثیرات بصری متفاوتی به وجود خواهند آورد.

گاهی ممکن است نقطه به عنوان کوچک ترین بخش تصویر تلقی شود. در این صورت در اثر تراکم نقطه های تیره تیرگی حاصل می شود و در اثر پراکندگی آنها روشنی دیده می شود.

  سطح

شکلی که دارای دو بعد (طول و عرض) باشد سطح نامیده می شود. در طبیعت و در پیرامون ما سطوح به اشکال متنوع وجود دارند. سطح چیزها در طبیعت گاه به صورت هموار و گاه ناهموار و دارای بافت ها نقش های مختلف است.

در هنر تجسمی سطح را به انحای مختلف می توان تجسم بخشید و به وجود آورد، مانند شکل زیر :

سطح ممکن است مستوی باشد مانند یدوار یا کف اتاق، سطح زمین فوتبال یا سطح روی یک کتاب

همچنین سطح ممکن است منحنی باشد مانند سطح یک سقف گنبدی.

همه ی سطح ها از سه شکل هندسی دایره، مربع، مثلث یا ترکیبی از آن ها به وجود می آیند. این شکل ها هر یک خصوصیات قابل مطالعه ای دارند.

 

دایره : دایره شکل کاملی است که حرکت جاودانه و مداومی را نشان می دهد. همچنین دایره نماد نرمی، لطافت، سیالیت، تکرار، درون گرایی، آرامش روحانی و آسمانی، پاکی و صمیمیت به شمار می آید.

مربع : مربع بر خلاف دایره نماد صلابت، استحکام و سکون است. این شکل مظهر قدرت زمین و مادی و در عین حال از زیباترین اشکال هندسی است.

مثلث : مثلث به واسطه زوایای تندی که دارد سطحی مهاجم و شکلی ستیزنده به نظر می رسد که همواره در حال تحول و پویایی است. بر اساس ترکیب هایی از مثلث می توان ترکیب های ساختاری بسیاری به وجود آورد. استفاده از مثلث و شبکه های مثلثی یک اصل ساختاری در طبیعت و در معماری به شمار می رود

حجم

به اجسامی که دارای سه بعد : طول، عرض و ارتفاع یا عمق باشند، حجم گفته می شود.

معمولاً همه ی اشیای مادی در طبیعت دارای حجم هستند.

در هنر تجسمی چنانچه یک نقطه را در سه بعد گسترش دهیم و یا یک پیاژه خط را در جهت های مختلف حرکت دهیم، تجسمی از حجم به وجود می آید. به همین جهت درهنر تجسمی حجم ممکن است همیشه ملموس و مادی باشد ولی از نظر بصری وجود داشته باشد که در این صورت می توان به آن حجم مجازی گفت.

همان طور که سه شکل دایره، مربع و مثلث به عنوان اشکال پایه برای سطح نام برده شدند. کره ، مکعب و هرم را نیز می توان به عنوان اجسام هندسی پایه نام برد. این سه نوع حجم به طور کاملاً منظم به ندرت در طبیعت دیده می شوند. اما به طور کلی همه ی حجم های طبیعت از ترکیب یا تغییر شکل این سه حجم پایه و هندسی به وجود می آیند.

حجم می تواند تو خالی یا توپر باشد. به همین نسبت درون یا بیرون آن اهمیت پیدا می کند. معمولاً فضایی را که حجم اشغال می کند مثبت می گویند و فضای پیرامون آن یا ما بین دو حجم و یا حفره ی میان یک حجم توخالی را فضای منفی و گاه حجم منفی می نامند مثل فضای داخل یک لوله قطور.

 حجم نمایی در نقاشی

در نقاشی و طراحی حجم با ترفند برجسته نمایی به وسیله سایه – روشن و رنگ و یا با تغییر شکل و اندازه ی اشکال در اثر عمق نمایی خطی القا می شود. ثبت سه بعدی اشیاء و طبیعت در عکاسی نیز به واسطه نور و سایه روشن صورت می گیرد. در حالی که با نوعی نورپردازی خاص می توان برجستگی و فرورفتگی اجسام را از بین برد و یا در نشان دادن آنها اغراق کرد.

  حجم در مجسمه سازی

حجم ، عنصر اصلی کار مجسمه سازان است. نمایش حجم در فضا و روابط متقابل آن با فضای پیرامونش اصل مهم مجسمه سازی است. این روابط در نقش برجسته سازی که از یک سو با نقاشی و از سوی دیگر با معماری در ارتباط است اهمیتی به سزا دارد. نقش برجسته که از یک سمت بسته و محدود است به حجمی گفته می شود که در آن اشیا به صورت کم و بیش برآمده از سطح به نمایش درآمده باشند. در مجموع نقش برجسته حالتی بینا بینی میان نقاشی و مجسمه سازی دارد.

  نور و حجم

نقش نور در بازنمایی حجم و خصوصیات آن نیز شایسته توجه است. این نور است که امکان رویت اجسام را در فضا برای ما به وجود می آورد. بسیاری از مجسمه ها و نقش برجسته ها بدون رنگ پردازی ساخته می شوند. به همین دلیل توجه به میزان تیرگی و روشنی برجستگی ها و فرورفتگی ها و ایجاد سایه هایی که در اثر تابش نور به روی آن ها شکل می گیرد قابل اهمیت است.

  6 – نقش برجسته چیست؟ توضیح دهید.

نقش برجسته که از یک سمت بسته و محدود است به حجمی گفته می شود که در آن اشیا و پیکره ها به صورتی کم و بیش برآمده از سطح به نمایش درآمده باشند. نقش برجسته گاهی تزئینی برای سطوح معماری دارد. در مجموع نقش برجسته حالتی بینابینی میان نقاشی و مجسمه سازی دارد. در هنر ایران معمولاً نقش برجسته سازی برای موضوعات تاریخی و افسانه ای رواج داشته است و بسیاری از بناهای مهم به وسیله نقش برجسته تزئین شده اند مثل نقش برجسته های تخت جمشید و طاق بستان.

شکل ، ترکیب و بافت

  شکل

در هنرهای تجسمی به کارگیری واژه ی شکل برای بیان حالت و ویژگی های تصویری بسیار متنوع است. به طور کلی، شکل هم به سطح دو بعدی و هم به حجم و هم به نمایش تصویری شکل ها و حجم ها گفته می شود. شکل ها هم به طور طبیعی در پیرامون ما وجود دارند مانند سنگ، صخره ، ابر، درخت و حیوانات، و هم با استفاده از ابزار ساخته می شوند مثل مجسمه ای که از سنگ یا فلز ساخته می شود. همچنین به تصویر آن مجسمه نیز شکل می گویند.

  انواع شکل

از نظر قافیه یا حالت، شکل ها یا هندسی و ساده هستند مثل دایره ، مثلث و مربع و یا تلفیقی از این شکل های ساده هستند. مثل شکل سنگ ها و درختان. در یک اثر تجسمی موضوعات ، معانی و احساسات مورد نظر هنرمند از طریق شکل ها و ترکیب آن ها بر بیننده تأثیر می گذارد. به این معنا خطوط، بافت ها ، تیرگی، روشنی و رنگ ها نیز در قالب شکل تأثیرات خود را بر مخاطبان آثار هنری می گذارند.

  تغییر و ابداع شکل

در هنر تجسمی با تغییراتی که در یک شکل ساده می توان به وجود آورد، شکل های جدیدی ساخته می شود. هر یک از این شکل های جدید به نحوی می تواند بر ذهن مخاطب تأثیر بگذارد. در این جا چند روش برای ابداع شکل های جدید از شکل های ساده ارائه می گردد.

الف) از طریق برداشتن یا حذف کردن قسمت یا قسمت هایی از یک شکل ساده ی هندسی می توان شکل های جدیدی را به دست آورد.

ب) با ترکیب و کنار هم قرار دادن و تکرار دو یا چند شکل ساده می توان به شکل های متنوع و جدیدی دست یافت.

ج) از طریق برش دادن و یا اصطلاحاً شکستن اشکال و ترکیب مجدد آن ها به صورت دیگر می توان شکل های تازه تری با حالت بصری متنوع به وجود آورد.

 

  ترکیب

ایجاد یک ترکیب موفق هم در جلب توجه مخاطب و بیننده مؤثر است و هم در رساندن پیام بصری مورد نظر هنرمند به مخاطب . در واقع ترکیب عاملی است که با سامان بخشیدن مؤثر به چگونگی چیدمان و نظم عناصر بصری در یک فضا و کادر مشخص بر اساس ذهنیت هنرمند و روابط تجسمی ، سبب می شود تا مخاطبان اثر بتوانند به طرز مؤثری با آن ارتباط برقرار کنند. در یک ترکیب موفق اجرا از کل قابل تفکیک نیستند. زیرا یک اثر وحدت یافته معنایی فراتر و کلی تر از اجزای خود دارد.

  زمینه و کادر

در یک ترکیب وجود زمینه برای ایجاد ارتباط بصری میان عناصر و معنی دار شدن شکل ها الزامی است. وحدت بخشیدن به عناصر بصری بدون وجود زمینه که به صورت کادر یا فضای کلی اثر نیز می تواند تصور شود، امکان پذیر نیست.

بدون وجود زمینه شکلی وجود نخواهد داشت و فضای مثبت و منفی پیدا نخواهد کرد. بنابراین با وجود زمینه وجود کادر نیز الزامی ست. ترکیب و سامان بخشی به عناصر بصری در ارتباط با شکل کادر انجام می شود.

علاوه بر کادر که ساختار اصلی در ارتباط با آن شکل می گیرد وجود سه عامل زیر در به وجود آوردن یک ترکیب موفق بصری الزامی است:

1- وجود تعادل بصری

2- وجود تناسب و هماهنگی میان عناصر مختلف یک ترکیب

3- وجود رابطه هماهنگ اجزا با کل و با موضوع اثر

از انواع ترکیب می توان به طور کلی به دو نوع ترکیب قرینه و غیر قرینه اشاره کرد.

تناسب، تعادل، تباین، حرکت و ریتم

  تناسب

تناسب مفهومی ریاضی است که در هنر تجسمی بر کیفیت رابطه ی مناسب میان اجزای اثر با یکدیگر و با کل اثر دلالت دارد. تناسب یکی از اصول اولیه ی اثر هنری است که رابطه ی بصری هماهنگ میان اجزای آن را بیان می کند.

می توان در یک تابلوی نقاشی روابط متناسبی میان خطوط سیال خیال انگیز، رنگ ها و وسعت سطوح برقرار کرد و یا در یک اثر حجمی روابط مناسبی میان فرورفتگی و برجستگی ها، فضی منفی و فضای مثبت، بافت ها و سطوح مختلف ایجاد کرد.

همانطور که گوش یک نوازنده بلافاصله وجود یک نت خارج را تشخیص می هد، یک دیده ی حساس و کارآزموده به سرعت عدم تناسب میان رنگها و شکل های یک اثر تجسمی را می بیند.

  تناسب طلایی

تناسب در اندازه ها از قوانین خاص پیروی می کند که به آنها اصول و قواعد تقسیمات طلایی و یا تناسبات طلایی گفته می شود. بر اساس تناسبات طلایی یک پاره خط را می توان طوری به دو قسمت تقسیم کرد که نسبت قسمت کوچکتر به قسمت بزرگتر مساوی با نسبت قسمت بزرگتر، کل پاره خط باشد. این نوع تقسیم از نظر بصری و همین طور از نظر منطقی نسبت های زیبایی را میان اجزا با یکدیگر و با کل پدید می آورد که هم در معماری و هم در هنرهای بصری از آن استفاده بسیار شده است.

  تعادل

در طبیعت همه چیز به شکل متعادلی جاری است. از جمله آمدن شب و روز از پی یکدیگر، تغییرات فصل ها و بسیاری از پدیده های دیگر.

وجود تعادل یکی از لوازم زندگی بشر است. بر همین اساس در هنر نیز تعادل اجزای اثر نقش عمده ای دارد. در یک اثر تجسمی وجود تعادل بصری برای ایجاد تأثیر مثبت بر مخاطبان ضروری و لازم است. در صورت عدم تعادل میان نیروهای بصری مختلف پیام اثر خوشه دار می شود و تأثیرگذاری خود را از دست می دهد. به طور طبیعی انسان هنگام مشاهده ی چیزها آن ها را با محورهای افقی و عمودی در ذهن خود مقایسه می کند و وجود یا عدم تعادل را در آن ها تشخیص می دهد.

اثر هنری بدون تعادل و هماهنگی میان اجزایش، اثری ناقص خواهد بود که قادر به ارائه مطلوب پیام مورد نظر هنرمند نخواهد بود.

  ایجاد تعادل بصری

می توان در سطح یک اثر تسجمی عناصر بصری را نسبت به محور افقی و عمودی آن اثر سازمان دهی کرد.

در صورت عدم سازماندهی صحیح نیروهای بصری و خدشه دار شدن هماهنگی میان اجزای یک ترکیب انرژی بصری عناصر یکدیگر را خنثی می سازند.

در واقع وجود تعادل در یک اثر تجسمی مبین تأثیرگذاری متناسب و هماهنگ همه عناصر در آن ترکیب می باشد. چنانچه انرژی بصری همه عناصر به گونه ای سامان داده شود که هیچ بخشی از اثر انرژی بصری دیگر بخش ها را از میان نبرد و باعث اغتشاش بصری نشود، ترکیبی موزون و متعادل به وجود می آید. در سامان بخشیدن به یک اثر متعادل ، تیرگی – روشنی، رنگ ، اندازه و محل قرار گرفتن عناصر بصری در فضای کار دخالت دارند. ضرورت ایجاد تعادل نه تنها در سطوح و آثار دو بعدی بلکه در همه ی آثار تجسمی به ویژه در مجسمه سازی از اهمیتی اساسی برخوردار است.

  انواع تعادل

الف) تعادل متقارن :‌به کارگرفتن تعادل قرینه ساده ترین روش برای ایجاد تعادل بصری است. زیرا همه چیز نسبت به محورهای افقی، عمودی و مورب که از وسط اثر عبور می کنند سنجیده می شوند. تعادل قرینه کاملاً طبیعی و سهل الوصول است به راحتی قابل درک می باشد.

ب) تعادل غیر متقارن :‌در این روش ایجاد تعادل بصری بر اساس فاصله ی شکل ها، عناصر نسبت به محورهای افقی، عمودی و مورب در وسط کادر تعیین نمی شود، بلکه انرژی بصری شکل ها بر اساس اندازه ، جهت ، تیرگی – روشنی ، رنگ، بافت و جای آنها نسبت به یکدیگر و نسبت به کادر تصویر مشخص می شود. در ترکیب هایی که از تعادل غیرمتقارن استفاده کرده اند انرژی بصری پرتحرک و پویاتر احساس می شود.

در هنر معاصر به واسطه ی پیچیده تر شدن جوامعف شکل زندگی و نگاه مخاطبان آثار هنری، بیشتر از تعادل غیرمتقارن بهره گرفته می شود.

 

  توازن

هر گاه در یک اثر تجسمی انرژی بصری اجزای آن با یکدیگر و نسبت به کل اثر متعادل باشند. آن اثر دارای ترکیبی متوازن خواهد بود. اگر چه ممکن است اجزای آن نسبتبه یکدیگر قرینه نباشند در واقع توازن بیان کننده روابط متعادل عناصر بصری در یک ترکیب غیرمتقارن است. شکل زیر مسئله توازن میان اجزای یک اثر را به صورت ساده ای نمایش می دهد.

  کنتراست

کنتراست به معنای تضاد، تباین و کشمکش متقابل میان عناصر و کیفیت بصری است. کنتراست ارتباط منطقی و در عین حال متضادی را میان اجزا و عناصر مختلف یک ترکیب و یا یک اثر هنری بیان می کند. بهره گرفتن از کنتراست در آثار هنری باعث جلوه ی بیشتر معنی، گویاتر شدن حالت، قوی تر نشان دادن احساس و در نتیجه انتقال مفاهیم و پیام ها به شکلی مؤثرتر و عمیق تر است. در حالی که عدم بهره گیری از کنتراست در کیفیات و عناصر تأثیر گذار معمولاً باعث یکنواختی ، ملال و ناپایداری در تأثیرگذاری و عدم جذابیت اثر می شود. در هنر تجسمی تباین یا همان کنتراست بیانگر کیفیتی حسی ناشی از عملکرد متقابل دو یا چند خصوصیت متضاد عناصر بصری است. این تباین ها را می توان از نظر اندازه، جهت، حالت ، رنگ ، تیرگی ، روشنی و بافت شکل ها و یا از نظر فضای پر و فضای خالی ، حجم مثبت و حجم منفی، فرورفتگی و برجستگی، شکل و زمینه مورد بررسی قرا داد. البته کنتراست رنگ نیز بعداً مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

حرکت

حرکت به معنای تغییر و جابه جایی در مکان و در زمان است. اما این معنا بیشتر به حرکت مکانیکی اطلاق می شود . در حالی که حرکت معنایی عمومی تر و عمیق تر نیز دارد.

حرکت به عنوان یکی از مظاهر حیات در هنر نیز کاربردهای خود را دارد. نمایش حرکت در هنر تجسمی با تکرار و توالی یک شکل یا یک حالت به وجود می آید و معمولاً نمایشگر نوعی ریتم ( ضرب آهنگ) است. در همین حال اشکال کشیده ی عمودی و افقی و خطوط مداوم و جهت دار و نیز تکرار آنها به دلیل هدایت نگاه از سمتی به سمت دیگر می توانند بیانگر حرکت بصری باشند.

  ریتم ( ضرب – آهنگ)

ریتم با ضرب – آهنگ واژه ای است که معمولاً در موسیقی به کار می رود اما در هنرهای تجسمی نیز مرسوم است. در هنر تجسمی ریتم معنایی تصویری دارد و عبارت است از تکرار، تغییر و حرکت عناصر بصری در فضای تجسمی ، به عبارت دیگر تکرار منظم و متوالی یک عنصر تصویری ضرب – آهنگ بصری را به وجود می آورد.

  انواع ریتم

1- تکرار یکنواخت :

در این نوع ضرب – آهنگ یک تصویر به طور یکنواخت و به صورت متوالی تکرار می شود. نمای خطی آن در شکل آورده شده است.

2 – تکرار متناوب :

در این ضرب – آهنگ یک عنصر بصری تکرار می شود اما تکرار آن با تغییرات متناوبی متنوع خواهد شد و هر بار عکس العمل مخاطب و توجه او را با یک حرکت یا یک تصویر میانی تحت تأثیر قرار می دهد. نمای خطی آن در شکل نمایش داده شده است.

3 – تکرار تکاملی :

در این نوع ضرب – آهنگ یک تصویر و یا یک عنصر بصری از یک مرتبه و حالت خاص شروع می شود و به تدریج با تغییراتی به وضعیت و یا حالتی تازه تر می رسد، به طوری که نوعی رشد و تکامل را در طول مسیر تغییرات خود به دنبال خواهد داشت. نمای خطی آن در شکل نشان داده می شود.

4 – تکرار موجی :

این نوع ضرب آهنگ که عمدتاً با استفاده از حرکت منحنی سطوح و خطوط به وجود می آید و از نوعی تناوب هم برخوردار است نمونه ی کاملی از ضرب – آهنگ تجسمی است که در فضای معماری، حجمی و تصویری وجود دارد و به شکل مأنوسی با زندگی انسان پیوند خورده است. نمای خطی آن در شکل نشان داده می شود.

 فضای تجسمی

مفهوم فضا در هنر تجسمی با توجه به فاصله ها و ابعاد، اجزا و عناصر بصری یک اثر معنا پیدا می کند. به این ترتیب سازمان دهی فضای تجسمی معمولاً با معنی درک مکان، زمان و اشیا و ارتباط آن ها با یکدیگر انجام می شود. با وجود عناصر بصری و روابط میان آنهاست که می توان از فضا، شکل فضا، فضای مثبت ،فضای منفی ، فضای پر و فضای خالی سخن گفت . بنابراین وقتی از فضای یک اثر سخن به میان می آید، تأثیرات کلی اثر در همه ابعاد مادی و محتوایی آن مورد نظر می باشد.

فضاسازی در آثار هنرمندان را می توان به چند دسته تقسیم کرد:

فضای سه بعد نما ( واقع گرا) ، فضای دو بعد نما (غیرواقع گرا) ، فضای همزمان (تلفیقی) و فضای وهمی که در زیر هر یک را به طور خلاصه شرح می دهیم.

  الف) فضای سه بعد نما( واقع گرا)

در این روش برای نمایش فضای سه بعدی به روی سطح دو بعدی از سه بعد نمایی ( پرسپکتیو) و تجسم عمق و نشان دادن دوری و نزدیکی استفاده می شود.سه بعد نمایی که معمولاً در آثار نقاشی واقع نما دیده می شود به روش های زیر انجام می گیرد:

1- تغییر اندازه

2 – تغییر رنگ و تیرگی

3 – تغییر وضوح

  ب) فضای دو بعد نما (غیرواقع گرا)

ممکن است بدون آنکه قصد واقع نمایی از طبیعت در میان باشد، هنرمند به ایجاد فضا و عمق تجسمی بپردازد. همانند آنچه در آثار گرافیکی و انتزاعی صورت می گیرد. در این روش ایجاد عمق و فضای بصری به روش های زیر انجام می شود :

 

1 – تغییر اندازه شکل های مشابه به صورتی که برخی از آن ها کوچکتر از برخی دیگر ترسیم و دیده شوند.

2 – تغییر تیرگی یا رنگ به صورتی که برخی از اشکال تیره تر و برخی روشن تر ترسیم شوند.

3 – شفاف نمایی و روی هم قرار گرفتن شکل ها می تواند عمق فضایی ایجاد کند.

4 – تغییر وضوح و بافت شکل ها نیز می تواند عمق بصری ایجاد کند.

5 – ترسیم یک شکل از چند زاویه ی مختلف و یا تغییر شکل و تغییر جهت دادن آن می تواند عمق فضایی را به وجود آورد.

  ج) فضای همزمان (تلفیقی)

در برخی از آثار نمایش فضای تجسمی به صورت تلفیقی از فضاسازی واقع نما و دو بعد نما صورت می گیرد. در این روش هنرمند بدون رعایت قواعد واقع نمایی در کل اثر ، ساختار ترکیب خود را از مکان های مختلف به صورت موازی و به طور همزمان شکل می دهد.

  د) فضای وهمی :

در برخی از آثار تجسمی هنرمند فضای بصری را طوری با استفاده از نمایش عناصر و شکل های واقع نما به وجود می آورد که در عین حال وهمی و غیرواقعی جلوه می کند. این شیوه از فضاسازی در آثار هنرمندان رمانتیک، نمادگرا و سورئالیست بسیار دیده می شود. نمایش این فضاها که جنبه ای خیالی و ذهنی دارد اگر چه توسط قوه خیال قابل تجسم است اما در واقعیت و به طور طبیعی نمی تواند اتفاق بیفتد یا وجود داشته باشد.