هنر از دیدگاه مکاتب بشری و ادیان

هنر، فعالیتی فکری - ذوقی و ناشی از سرشت (فطرت) و استعداد است و رسالتی دارد که عبارت است از: انتقال و ابلاغ ارزش های معنوی، که یا حقایق نجاب بخش اند و یا زیبایی های این جهانی و فضایل انسانی.(1) هنر، در تلطیف روح و ذهن انسان، نقشی اساسی دارد. زندگی در این کره ی خاکی، بدون هنر، برای انسان، غیر قابل تحمل است؛ چرا که تمام عرصه های زندگی مادی و معنوی بشر، از آن، رنگ پذیرفته و در سرشت انسان جای دارد. لذا انکار یا حذف هر کدام از هنرها، باعث نقص و کاستی در زندگی بشر خواهد بود.
از ابتدای تاریخ تاکنون، هنر و مذهب، نقش هایی اساسی در تمدن انسانی ایفا کرده اند و پیوندی ناگسستنی با هم داشته اند. بدین صورت که از یک سو، مذاهب، هنر را در اشکال متفاوت برای نشان دادن باورها، اصول و عقاید خود، به کار گرفته اند و از سوی دیگر، عاملی که بیش از عوامل دیگر در حس زیبایی شناسی انسان ها تأثیر داشته، عامل مذهب و دین بوده است، تا جایی که به جرئت می توان گفت که هنرهای باستانی، یکسره در دامان مذهب ظهور کرده اند.

هنر دینی

در یک تقسیم بندی کلی، می توانیم هنر را در دو دسته ی شرقی و غربی جای دهیم و دیدگاه مذاهب و مکاتب را در این دو دسته یا دو حیطه، با هم مقایسه کنیم. البته همیشه و در همه جا استثناهایی وجود دارد و نمی توان نسبت به مسائل، حکم کلی داد؛ بلکه تقسیم بندی، بنا بر شواهدی انجام می شود که جنبه ی اکثریت دارد.
در برابر بینش «معناگرا - غیب باور» و «شاعرانه - اساطیری» شرقی ها، غرب با تفکری «ماده گرا - تجربی» و «ظاهر گرا- عقل محور» قرار می گیرد (یعنی تفکری که در آن، حقیقت به طور تجربی، قابل آزمایش و بررسی باشد) و در برابر فضا ها و زمان هایی که در شرق، به حالات درونی و معنوی وابسته است، غرب، فضاها و نمونه هایی قرار می دهد که عاری از هر مضمون مادی و ماورای طبیعی باشد و نهایتا می توان گفت که هنر و ادبیات غرب، بویژه در قرون اخیر، رویکردی نیست انگارانه و پوچ گرایانه داشته است.
پس از این تقسیم بندی کلی، شاید بد نباشد قبل از این که به جزئیات بپردازیم و برخی ادیان و مکاتب مهم را که در هنرهای گوناگون سرآمدترند، بررسی کنیم و مختصری از شروع هنر و چگونگی دیدگاه تمدن ها را نسبت به هنر، یادآوری نماییم.
نقاشی بر سقف و دیوار غارها (پیش از تاریخ) که با نقوشی ساده و انتزاعی و بر پایه ی ایمانی جادویی پدید می آمدند، به امید آن بود که افراد همزیست بتوانند در شکار دسته جمعی خود، بر جانورانی که غذای اصلی آنها را تأمین می کردند، چیره شوند و نیز به امید آن که با مکرر ساختن و تکثیر تصاویر جانوران بر صخره ها، تعداد آنها را بیشتر و نسلشان را بارورتر کنند.
هنر مردم بین النهرین، هنری بود دینی و تشریفاتی، مبتنی بر پرستش رب النوع ها و بزرگداشت فرمانروای روحانی خویش، این هنر، در وهله ی اول، موجب برپا شدن پرستشگاه ها و کاخ ها و زینتکاری آنها می شد.
آشوریان، با هنر تکامل یافته ی خود که نقش برجسته کاری بود، شاه کارهایی به وجود آوردند با موضوعات جنگ و لشرکشی ، شکار، مراسم دینی و... .
امام هنر مصر، هنری است ایستا، ابدیت گرا، کاهنی و جادویی که وابسته است به پدیده های مثبت و واقعی ای که به جنبه های امیدبخش زندگی می پردازد. از همان دوران دیرین، ویژگی های بنیادی هنر مصر که بر سه محور (عالم ربانی، حیات پس از مرگ، و الوهیت مقام فرعون) استوار بود، تکوین یافت و تا حدود 2300 ق.م، به کمال رسید و معیار ثابت دوره های بعد، قرار گرفت.
در هنر هخامنشی، ساختن تندیس های بتان و پرستشگاه ها متداول نماند؛ زیرا زردشت، بر کیش های چندخدایی (شرک)، قلم بطلان کشیده بود؛ بلکه نقوش برجسته ای که هخامنشیان از خود برجا گذاشته اند، شامل تصویر فروهر و فرشتگان دین زردشت (مهر یا میترا و ناهید...) و پادشاهان و موجودات افسانه ای بود.
هنر ساسانیان نیز نمایانگر نیروی آفرینندگی آنان است و حاوی عناصری که بعدا در دوره ی اسلامی شکوفا شد و قالب ها و سنت های بومی ایران را احیا کرد. معماری دینی ساسانیان، به احداث آتشکده ها محدود نماند و در کاخ ها، کاروان سراها، برج و باروها، سدها، آب انبارها و... نمود یافت. در هنر ساسانی و آثار آنان، همه جا شخصیت های ربانی (اهورا مزدا، آناهیتا، میترا و...) یا خود پادشاه نقش شده اند.
در سده ی ششم قبل از میلاد، بودا در هند ظهور کرد و کیش بودایی تکوین یافت. فرمانروای هند (آشوکا) در هر شهر، پرستشگاهی بودایی برپا کرد که گاهی به شکل گنبد و گاهی چون برج بود، با برجسته کاری های ریزنقش روی سنگ که به سه دسته تقسیم می شدند:
الف- کهن ترین آنها، نقوش گیاهی و جانوری است که در میانشان تصویر نیلوفر آبی، اهمیت به سزایی دارد.
ب- تندیس های بودا در اندازه ی غالبا بزرگ.
ج- صحنه های گزارش از زندگی بودا، ولی بدون حضور خود او (مگر جای پایش، یا سریر و متکایش)؛ زیرا ذات متعالی او را فراتر از آن می دانستند که به تصویر درآید.
در همان سده ی ششم قبل از میلاد، اندرزهای اخلاقی و بشردوستانه ی کنفوسیوس و تعالیم فلسفی و عرفانی لائوتسه در ذهن چینیان اثری عمیق گذاشت، تا جایی که مسیر بعدی فرهنگ و هنر ایشان را ترسیم کرد. انسان گرایی و میل به زندگی و جاودانگی، محورهای اصلی اندیشه ی این دو حکیم چینی بودند که هنر این سرزمین را به سوی تصویرگری و مجسمه سازی و آفرین بناهای عظیم و ماندگار و... سوق دادند.
اینها نمونه هایی بود از هنر تمدن های اولیه که بعدها و با پیشرفت تمدن، عناصری به آنها اضافه شد، اما تغییری اساسی در آنها به وجود نیامد.
قسمت عمده ی آنچه گذشت، مربوط به هنر و تمدن شرق است و آنچه با غرب ارتباط می یابد، تحت عنوان هنر مسیحیت خواهد آمد.

 

هنر در ادیان و مذاهب

 

هنر مانوی

مانی - که خود را صاحب کیش جدیدی می دانست -، در زمان ساسانیان، در شرق ایران، ظهور کرد و از طریق هنر خود، کوشید تا دینش را گسترش دهد. او هنرمند چیره دستی بود که برای بیان مفهوم آمیختگی نور و ظلمت، رستگاری روح و توصیف بهشت نور، از سنت کلامی و تصویری ارزشمندی بهره گرفت و زیباترین نگاره ها و نوشته های زمان خویش را پدید آورد. ارژنگ مانی (کتاب او)، نگارنامه ای بود درباره ی آفرینش و تکوین عالم و جهان نور و ظلمت و چگونگی آزاد شدن پاره های نور و رسیدن آن به کشتی ماه و خورشید و بهشت نور ازلی. هر چند ارژنگ مانی، به دست متعصبان زمانه از میان رفت، اما هنوز قطعاتی از تفسیر ارژنگ، باقی مانده است.
در این کیش (آیین مانوی)، مفهوم زیبایی، به گونه های مختلف، جلوه گر شده است و در هنرهای چندگانه ی مانویان (نقاشی، موسیقی، خوش نویسی، تذهیب و یا کتاب نگاری و شعرها و سرودها) جلوه هایی از زیبایی را می بینیم. نهایت زیبایی در هنر و ادبیات مانوی عبارت است از: نجات و رستگاری روح و عروج به بهشت نور و یا به عبارتی: همه نور شدن و به خدا پیوستن.

 

 

هنر و هندو - بودایی

هنر بودایی، از هندوستان و از طریق جنوب شرقی آسیا به اندونزی، تبت، چین، شرق دور، کره و ژاپن گذر کرد و در مسیر خود، چهره ی مراسم پرستشی هر یک از این مذاهب و مکاتب و فرهنگ ها را به خود گرفت و تندیس سای آنها را با مقاصد خود، تطبیق داد.
در هنر هندو، هم از سنگینی مواج دریا نشانی هست و هم از انبوهی جنگل بکر. هنر هندو، هنری است با شکوه و فاخر و آهنگین که با رقص، پیوندی تنگاتنگ دارد و گویی از پایکوبی خدایان در آسمان، الهام گرفته است.
در هیچ آموزه ی سنتی ای، مانند هنر هندو، مفهوم هنر الهی (مقدس)، عهده دار نقش بنیادی نیست. به طوری که در نظر آنها (هندوها) دگرگونی و کثرت اشکال و اشیا در عالم، دلیل بر واقعی بودن و استقلال وجودی داشتن آنها نیست؛ بلکه بر عدم واقعیت آنها در قبال ذات مطلق خدایان، دلالت می کند که به آن اشکال گونه گون، در عالم، تجلی کرده اند.
این ویژگی ها که در هنر آنها جلوه گر شده است و نوعی تقدس را نشان می دهد، حاکی از دیدگاهشان نسبت به هنر و پیوند عمیق آن با دین و اعتقادات مذهبی آنهاست.

 

هنر اسلامی

سخنان هنرمندان اسلام، این مطلب را تأیید می کند که: هنر، عبارت است از ساخت و پرداخت اشیا، بر وفق طبیعتشان که خود، حاوی زیبایی بالقوه است؛ زیرا از زیبایی خداوند، نشئت می گیرد و هنرمند، تنها باید این زیبایی را آشکار کند.(2)
در نظر مسلمانان، زیبایی هنر، باید غیر شخصی (و قابل درک و انتقال) باشد، مانند آسمان پرستاره. در واقع، هنر اسلامی، به نوعی کمال می رسد که در آن، گویی هر اثر هنری، مستقل از پدیدآورنده ی آن، عمل می کند.
از نظر مکتب جمال در عرفان اسلامی،(3) هنر، پیش از آن که زاییده ی نیاز انسان باشد، حاصل زیبایی جویی و عشق ورزی او بوده است. با مطالعه ی اصول این مکتب، در می یابیم که همه ی هنرها در دامان آن و به بهترین نحو، قابلیت رشد و گسترش دارند. زیبایی، اساس هستی را تشکیل می دهد و مظهر صفت «جمیل» خداوند است و هنرها، بهترین نمونه های زیبایی انسانی هستند. لذا این مکتب (مکتب جمال)، بیشترین اهمیت را برای همه ی هنرها قائل می شود.
هنر اسلامی، انتزاعی، اما شاعرانه و پر لطف و دلنشین است؛ از تجمل، عاری است، اما شکوهمند است.
از دیرباز، پیروزی نهایی نور (اهورا) بر تاریکی (اهریمن)، یکی از ویژگی های اصلی ادیان قدیم ایران (زردشتی و مانوی) بود و مطابقت و هم راستایی این ویژگی با آموزه های روشنگر اسلام، باعث پیدایش و تقویت هنری شد که تمام عالم هستی را مظهر تجلیات خداوند می بیند (هنر ایرانی - اسلامی) و این دیدگاه، درست در مقابل خصلت تجسدی و انسان مداری هنر غربی قرار می گیرد. در واقع، با ورود اسلام به ایران و درآمیختن هنر و آیین ایرانی با این کیش جدید، تحولی شگرف در عرصه ی هنر اسلامی پدید آمد و حاصل آن، میراث مستقل هنری عظیم و ماندگاری بود که ایرانیان از همان قرن های نخستین، به جهان اسلام عرضه کردند و اکنون آثار آن، از چنین و هند و مالایا و برنئی در شرق، تا اسپانیا و پرتغال و مراکش و سنگال در غرب، گسترده است.

 

هنر مسیحی (غرب)

از آن جا که مسیحیت، در بطن (درون) جهانی که خصلتی غیر دینی داشت (امپراتوری روم) به ظهور پیوست و به عبارتی، نور در ظلمت بود، هرگز نتوانست محیط خود را یکسره دگرگون کند. بدین سبب، هنر مسیحی، چه از لحاظ سبک و اسلوب و چه از نظر کیفیت معنوی، در مقایسه با هنر تمدن های هزاران ساله ی شرق، به طرز شگفت آوری، منقطع و گسسته است. برای مثال: در حالی که هنر اسلامی پس از ظهور، توانست میراث هنری جهان یونان و روم باستان(4) را در مناطق تحت نفوذ خود، متحول سازد و خود، بنیان گذار شیوه و دیدگاهی نو در عرصه ی هنر شود، هنر مسیحی، نه تنها نتوانست با میراث پیشینیان خود چنین کند، بلکه بعضی از عناصر طبیعت گرایی را - که خاصیت ضد معنوی داشتند - نیز از طریق آنها جذب کرد.
هنر شبه مسیحی - که با شرک نوین دوران رنسانس(5) آغاز شد- ، تنها انسان را می جست و فردگرا و سطحی بود. این هنر، چیزی جز شرک در جامه ی جدید نبود و بر خلاف زبان و بیان ظاهری اش، به هیچ وجه، پایبند رعایت عفاف نبود و به زیبایی غیر مادی و روحانی اعتنایی نداشت و در واقع، نوعی بازگشت به هنر شرک آمیز و وقیح عصر یونان باستان شمرده می شد.
البته در کنار هنر دوران رنسانس غرب، هنر بیزانسی (رومی - مسیحی) نیز همچنان رواج داشت که هنر دینی نامیده می شد و مضامین آن، مضامین انجیلی، مصائب زندگی مسیح و مریم عذرا و شرح حال قدیسان بود. که در این چارچوب (که امروز آن را به عنوان ادامه ی مکتب کلاسیک در هنر غرب می شناسیم)، هنرمند بیزانسی، خود را چون مقامی روحانی، متعهد به تثبیت اصول و تبلیغ معارف و مقررات مسیحیت می دانست؛ اما آنچه واضح است، این است که این هنر نتوانست مبانی و اصول خود را به عنوان هنر مسیحی تثبیت کند و به مسیحیت، پایبند بماند.
در غرب و در سایه ی هنر مسیحیت، مکاتب متعدد دیگری نیز به وجود آمدند(6) که هر کدام، اصول خاص خود را داشتند. به عنوان مثال: سمبولیست ها و رئالیست ها که فلسفه ای بدبینانه داشتند، یا ناتورالیست ها که از طبیعت تقلید می کردند؛ اما به عرف و اخلاق، پایبند نبودند. این تقلید از طبیعت، یکی از اصول مکتب کلاسیک هم بود؛ اما کلاسیک ها فقط به دنبال تقلید از طبیعت انسانی بودند و البته برای اخلاق هم ارزش قائل بودند. یکی از نظریه پردازان مکتب کلاسیک (ارسطو) می گوید: «هر چند که دیدن برخی چیزها شاید دردناک و نامطبوع باشد، اما تقلید دقیق آنها در هنر، در نظر ما لذت بخش خواهد بود، مانند شکل پست ترین جانوران و مردارها».(7)
رمانتیست ها، احساسات را بر عقل، ترجیح می دهند و سعی می کنند که به گذشته و تخیل فرار کنند. هنرمندان رمانتیک، آنچه را که هست، نمی گویند و از آنچه باید باشد، بحث می کنند. مکتب دیگری (پارناسیسم) هم در اروپا شکل گرفت که شعار آن «هنر برای هنر بود» و از طرف ویکتور هوگو، اعلام شد و تئوری خاصی نداشت. گوتیه در این باره می گوید: «هنر، یگانه دلیل زندگی است و با وجود این، به درد هیچ کاری نمی خورد. هنر، بی فایده است و تنها وجود آن به خودی خود، کافی است... . فقط چیزی واقعا زیباست که به درد هیچ کاری نخورد... . هر چیز مفیدی زشت است».(8)

 

فرجام سخن

وقتی سیر تاریخی هنر را در ادیان و مکاتب مختلف بررسی می کنیم، درمی یابیم که چگونگی نگرش آنها به زیبایی، نقش تعیین کننده ای در شکل محتوای آثار هنری شان دارد. البته نمی توان تنها به این نکته اکتفا کرد و عناصر دیگری چون اساطیر و جریانات تاریخی، فرهنگی، سیاسی، مذهبی و... را در شکل گیری هنر یک قوم یا معتقدان به یک مذهب؛ اما آنچه روشن است، این است که مکاتب الهی، به همان اندازه که به اصول اولیه ی خود نزدیک باشند و دچار تفرق و چندگانگی نشده باشند، دارای هنری غنی تر و متعالی ترند؛ زیرا هنری که انسان را به خداوند - که زیبایی مطلق است -، نزدیک تر می سازد، طبعا متعالی تر است.
در مقایسه ی هنر شرق و غرب، به نتایجی رسیدیم و باید گفت: هر چند نمی توان منکر آثار هنری زیبایی شد که بویژه در قرون اخیر، در غرب به وجود آمده اند و با این که بیشتر غریبان، پیرو عیسی مسیح (ع) - که از پیامبران بزرگ الهی است - هستند، اما جریاناتی در سیر تاریخی هنر آنها به وجود آمد که بینش «دنیاگرایی» و «نادیده انگاشتن خداوند و عالم غیب» و «توجه افراطی به زندگی این جهانی و لذت های آن» را در میان آنها غالب ساخت و هنر مغرب زمین را از خدمت کردن به ایمان و ارزش های اخلاقی و فضایل انسانی، برداشت و به ورطه ی پوچی، بی هدفی یا رویارویی با فطرت، سوق داد.

 

 

 

پی نوشت:

1-   هویت ملی و هویت فرهنگی، ص 60.
2- هنر مقدس، ص 134.
3- مکتب جمال، یکی از مکاتب عرفان اسلامی (و البته همه ی ادیان بزرگ) است و بر این باور است که هر انسانی، چنان که ندای فطرتش او را می خواند، باید به همه ی زیبایی ها عشق بورزد. این زیبایی نیز در محدوده ی یک دین و مذهب خاص نیست. پس عشق به زیبایی نیز نباید در یک محدوده ی معین باقی بماند و باید پویا و مؤثر و آفرینشگر باشد. این عرفان مثبت، همه چیز را زیبا می بیند و می گوید: «خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد». چنین نگاهی به زندگی و جهان، مسلمانان دیندار را در صدر هنرآفرینان و حامیان هنر متعالی در تاریخ، قرار داده است. (معرفت و معنویت، ص 518-527؛ قلب اسلام، ص 271-277).
4- یونانیان در جهان باستان، عاشق زیبایی بودند و سراسر هستی را سرشار از جمال می دانستند. البته آنها بیش از زیبایی معنوی، برای زیبایی مادی و زمینی اهمیت قائل بودند.
5- در پایان قرن پانزده و نیمه ی اول قرن شانزده میلادی، صنایع و ادبیات، رونق شگفت آوری گرفتند. این شکوفایی را - که در عالم هنر و ادب روی داد -، رنسانس (نوزایی) می خوانند و مراد از آن، بازگشت به عهد رونق هنر و ادب (یونان و روم باستان) است.
6- این مکتب ها هر کدام، اصول و قوانین خاص خود را دارند که هدف ما در این جا، شرح و توضیح آنها نیست؛ بلکه بیشتر برای تبیین دیدگاه های هنر غرب، از آنها نام برده شده است.
7- مکتب های ادبی، ج 1، ص 123.

 

 

/ 0 نظر / 71 بازدید